Zanjan University of Medical Sciences پست الكترونيك · درباره دانشگاه · اخبار دانشگاه · نقشه پايگاه · كتابخانه · English
شناسه کاربری رمز عبور ثبت نام در پایگاه | فراموشی رمز
بخش‌های اصلی
اخبار::
درباره نهاد::
شرح وظایف::
معرفی مسول نهاد::
همکاران نهاد::
نهاد نمایندگی مرکز::
کانون ها::
هیئت فاطمیون::
طرح ضیافت اندیشه::
متفرقه::
اقامه نماز::
هنگامه‌ی بیداری::
احکام پزشکی::
احکام دانشجویی::
برنامه ها::
کتابخانه نهاد::
نشریه::
سخنان کلیدی::
تصاویر::
بانک صوت ::
::
ارتباط با ما
AWT IMAGE
nahad@zums.ac.ir
0241-4220668
..
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
نظرسنجی
مهمترین کارکرد نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه را چه می‌دانید؟
فرهنگی
علمی- معرفتی
سیاسی-اجتماعی
امور اجرایی
   
..
پست الکترونیک

AWT IMAGE

nahad@zums.ac.ir

ارسال نظرات وپیشنهادات

..
«پاسخ به شبهات»
AWT IMAGE
از این پس می توانید
با کلیک بر روی تصویر بالا
سوالات و شبهات خود را پرسیده
و پاسخ خود را در کمترین زمان
از همین قسمت دریافت نمایید.
..
:: شهید مهدی باکری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ | 

 

AWT IMAGE

زهرا کریمی

 

مهدی باکری در سال 1333 در شهرستان میاندوآب به دنیا آمد. در همان کودکی، مادرش را از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید. در سال آخر دبیرستان ، هم زمان باشهادت برادرش «علی» به دست ساواک، وارد جریان های سیاسی شد. بعد از گرفتن دیپلم، در رشته مهندسی مکانیک ادامه تحصیل داد و مبارزات سیاسی خود را در تبریز آغاز کرد. پس ازمدتی برادر کوچکترش حمید نیز به عنوان رابط با سایر مبارزان، به خارج از کشور رفت. مهدی، به پیروی از فرمان امام، سربازخانه را ترک نمود و زندگی مخفیانه ای را تا پیروزی انقلاب اسلامی دنبال کرد. پس از پیروزی انقلاب و همزمان با تشکیل سپاه، به عضویت سپاه ارومیه درآمد. وی در سازماندهی سپاه و ساخت اولیه آن نقشی فعال داشت. مدتی در سمت دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد و هم زمان به عنوان شهردار شهرستان ارومیه، خدمات ارزنده ای را ارائه داد.

 

با شروع جنگ تحمیلی ازدواج کرد و روز بعد از عقد به جبهه اعزام شد. در طول سال ها تلاش در جبهه و عملیات های مختلف، همواره از فرماندهان برجسته و دارای نفوذ معنوی بود. در عملیات فتح المبین، معاون تیپ نجف اشرف بود و در عملیات بیت المقدس از ناحیه کمر مجروح شد. در عملیات رمضان به عنوان فرمانده تیپ عاشورا، وارد خاک عراق شد و یکبار دیگر مجروح گردید. در عملیات مسلم بن عقیل، سمت فرماندهی را در لشکر عاشورا داشت، همچنین در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک تا چهار با همین عنوان به هدایت بسیجیان پرداخت

 

در آخرین دیدار با حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان برای خود طلب آمرزش و شهادت نمود. «مهدی باکری» پانزده روز بعد در عملیات بدر، در 25 اسفند سال 1363 مزد زحمات خود را با شهادت در آغوش گرفت.

 

این نوشتار به مناسبت سالروز شهادت این شهید بزرگوار به بیان خاطراتی از شهید مهدی باکری پرداخته است:

 

 

بنزسواری شهید باکری!

 

در سال 1358 مسئولیت شهرداری ارومیه به شهید باکری سپرده می شود؛ او در خلال ماجراهای گوناگون، با پافشاری دو گروه متضاد در شهرداری روبه رو می‌شود که از وی می‌خواهند تا بنز مدل بالای شهردار پیشین را که در پارکینگ است، زیر پای خود بگذارد؛ با این حال، باکری در برابر این اصرارها، مقاومت کرده و با یک وانت‌بار به امور مردم و سرکشی به محلات می‌پردازد. و سرانجام در حالی که این فشارها روز به روز افزایش می‌یابد، مهدی باکری، روزی از اداره خدمات می‌خواهد تا دستی به سر و روی بنز کشیده و آن را گلکاری کنند؛ همین باعث می‌شود تا ولوله‌ای میان همه پدید آید تا ببینند باکری با این بنز چه خواهد کرد و آیا آن را سرانجام زیر پای خود خواهد گذاشت، یا فکر دیگری برای آن دارد!

پس از این‌که بنز آماده می‌شود، باکری این بار از مدیر خدمات می‌خواهد تا آن را به گل‌فروشی برده و گلکاری کنند و به این ترتیب، کنجکاوی‌ها شدت گرفته و این پرسش، این سو و آن سو می‌پیچد که باکری می خواهد با بنز گلکاری ‌شده چه کاری انجام دهد و همین، گمانه‌زنی‌های گوناگونی را باعث می‌شود. سرانجام هنگامی که بنز شهرداری به طرز زیبایی گلکاری می‌شود، مهندس مهدی باکری در میان انتظار و کنجکاوی‌های دیگران دستور داده تا بنز را به یتیم‌خانه شهر برده و به عنوان ماشین عروس در اختیار دختر و پسر جوانی که هر دو در همان یتیم‌خانه بزرگ شده‌اند و اینک قصد ازدواج با یکدیگر را دارند، بگذارند...

 

 

پالتوی مهدی

یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هایش سرخ شده بود. پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند. دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه می رفت؛ اما غروب همان روز که از مدرسه بر می گشت با ناراحتی پالتویش را به گوشه اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه کردند. او در حالی که اشک در چشمش نشسته بود، گفت: چه طور راضی شوم که پالتو بپوشم، وقتی که دوست بغل دستی ام از سرما به خود می لرزد؟

 

کجاست این آقای شهردار تا ببیند؟

اکبر پور جمشید روایت می کند: وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.

نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی خنده ای کرد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت.

 

بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد

همسر شهید باکری در مورد اخلاق او در خانه می‌گوید: با وجود همه خستگی‌ها، بی‌خوابی‌ها و دویدن‌ها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد و اگر مقدور بود در کارهای خانه به من کمک می کرد؛ لباس می‌شست، ظرف می‌شست و خودش کارهای خودش را انجام می‌داد.

اگر از مسئله‌ای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی می‌کرد با خونسردی و با دلایل مکتبی مرا قانع کند.

 

 

فرماندهی که مندرسترین لباس بسیجی را مدتهای طولانی استفاده می‌کرد

دوستان و همسنگرانش نقل می‌کنند به همان میزان که به انجا فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می کرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از کارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این کار سفارش می‌نمود.

شهید باکری در حفظ بیت‌المال و اهمیت آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر می‌داشت و از نوشتن با خودکار بیت‌المال حتی به اندازه چند کلمه منع می‌کرد. وقتی همرزمانش او را به عنوان فرماندهی که مندرسترین لباس بسیجی را مدتهای طولانی استفاده می‌کرد مورد اعتراض قرار می‌دادند، می‌گفت: تا وقتی که می‌شود استفاده کرد، استفاده می‌کنم.

 

 

رسیدگی به خانواده شهدا

همواره رسیدگی به خانواده شهدا را تاکید می‌کرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسئولین لشکر بعد از هر عملیات به منزلشان می‌رفت و از آنان دلجویی می‌کرد و در رفع مشکلات آنها اقدام می‌کرد.

او می‌گفت: امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلت‌ترین زندگی‌هاست.

 

 

کسی وارد قرار گاه نشود!

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس را وارد قرار گاه نشود. دژبان قرار گاه که خود، یک بسیجی بود بنا به دستور همین، خود آقا مهدی را چون نمی شناخت را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی، از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد.

 

یا همه با هم یا هیچ کس

شهید کاظمی در خصوص شهادت شهید حمید باکری برادر شهید مهدی باکری می گفت: «دیگر نه نیرویی می‌توانست برسد، نه آتش مقابله داشتیم، نه راهی برای رسیدن مهمات به خط. تصمیم گرفتم بمانم. احساس می‌کردم راه برگشتی هم نیست که خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و دیدم حمید افتاد و دیدم ترکش آمد خورد به گلویش و دیدم خون از سرش جوشید روی خاک دیدم خون راه باز کرد و آمد جلو دیدم دارم صدایش می‌زنم حمید و دیدم خودم هم ترکش خورده ام و دیدم بی سیم چی ام آمد خون دستم را دید و اصرار کرد بروم عقب.»

مهدی (مهدی باکری) حواسش رفت به بچه‌های سنگر و من دور از چشم او به کسی گفتم: «برو جنازه حمید را بردار و بیاور.» مهدی گفت: «لازم نیست، بگذار بماند.» فکر کردم نشنیده یا نمی‌داند و یک حدس دیگر زده. گفتم «من داشتم یک دستور دیگر به»

گفت: «من می‌دانم حمید شهید شده.»

گفتم: «پس بگذار بروند بیاورند.»

گفت: «نمی‌خواهد.»

گفتم: «چی را نمی‌خواهد؟ الآن وقتش است. شاید بعد نشود.»

گفت: «می‌گویم نمی‌خواهد.»

گفتم: «ولی من می‌گویم بروند بیاورندش.»

گفت: «وقتی می‌گویم نمی‌خواهد،ی عنی نمی‌خواهد.

گفتم: «چرا؟

گفت: «هروقت جنازه بقیّه را رفتیم آوردیم، جنازه حمید را هم می‌آوریم.»

اصرار کردم «بگذار بچه‌ها شب بروند حمید را بیاورند. هنوز دیر نشده.»

سر تکان داد و گفت نه.گفت: «این قدر اصرار نکن احمد، یا همه با هم یا هیچ کس».

 

 

دانلود کتاب الکترونیکی زندگی شهید باکری

 

از مجموعه کتابهای قصه ی فرماندهان

دفعات مشاهده: 4802 بار   |   دفعات چاپ: 415 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 17 بار   |   0 نظر

CAPTCHA code
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان