Zanjan University of Medical Sciences پست الكترونيك · درباره دانشگاه · اخبار دانشگاه · نقشه پايگاه · كتابخانه · English
شناسه کاربری رمز عبور ثبت نام در پایگاه | فراموشی رمز
بخش‌های اصلی
اخبار::
درباره نهاد::
شرح وظایف::
معرفی مسول نهاد::
همکاران نهاد::
نهاد نمایندگی مرکز::
کانون ها::
هیئت فاطمیون::
طرح ضیافت اندیشه::
متفرقه::
اقامه نماز::
هنگامه‌ی بیداری::
احکام پزشکی::
احکام دانشجویی::
برنامه ها::
کتابخانه نهاد::
نشریه::
سخنان کلیدی::
تصاویر::
بانک صوت ::
::
ارتباط با ما
AWT IMAGE
nahad@zums.ac.ir
0241-4220668
..
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
نظرسنجی
مهمترین کارکرد نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه را چه می‌دانید؟
فرهنگی
علمی- معرفتی
سیاسی-اجتماعی
امور اجرایی
   
..
پست الکترونیک

AWT IMAGE

nahad@zums.ac.ir

ارسال نظرات وپیشنهادات

..
«پاسخ به شبهات»
AWT IMAGE
از این پس می توانید
با کلیک بر روی تصویر بالا
سوالات و شبهات خود را پرسیده
و پاسخ خود را در کمترین زمان
از همین قسمت دریافت نمایید.
..
:: شهید تهرانی مقدم ::
مقصدم شهرک سپاه است درفلکه پنجم پردیس کرج. منزل شهید علی کنگرانی فراهانی یکی از شهدای 21 آبانسال گذشته حادثه انفجار پادگان شهید مدرس ملارد کرج که معروف شدند به شهدای غدیر.
بهانه هم داشتم برای رفتن به آنجا؛ قرار بود از پدر و مادرعلی کنگرانی درباره حاج حسن طهرانی سوال کنم وآنها برایم بگویند که در تمام 5-6 سال گذشته علی درباره حاج حسن که فرمانده شان در پادگان شهید مدرس بود چطور روایت می‌کرد.
AWT IMAGE
جمعشان جمع بود
خانه شان در کوچه حسابی نمایان بود آن هم به واسطه عکسی بزرگ از علی که روی در نصب شده بود و زیرش این جمله نمایان بود: خداحافظ سردار.
زنگ که می زنم خیلی زود در به رویم باز می شود و مادرعلی به گرمی به استقبالم می آید.
پدر علی هم هست و البته یک نفر دیگر که از چند روز پیش دنبالش بودم وآنجا پیدایش کردم. همسر شهید مهدی دشتبان زاده که از چند سال پیش به جمع فرماندهان پادگان شهید مدرس پیوسته بود و طی این سالها همه جا و همیشه کنار حاجی بود. مثل محمد غلامی، مهدی نواب، محمد قاسم سلگی و علی کنگرانی که می گفتند این چند نفر آنقدر همیشه و همه جا در کنار هم بودند و با هم اخت که معلوم نبود اگر بعد از حادثه انفجار پادگان یکی شان زنده می ماند، چه اتفاقی برایش می افتاد و عجیب آنکه همه شان با هم رفتند.
بحث مان تازه شروع شده بود که زنگ خانه به صدا در آمد و مهمانان دیگری هم از را رسیدند.
مهمانانی که واقعا انتظار دیدنشان را آن روز و آنجا و آن هم به همین راحتی و بدون هیچ پیگیری و تماسی نداشتم. بچه های پادگان شهید مدرس بودند که روز حادثه بعضی هایشان در پادگان بودند و بعضی هایشان تا چند ساعت قبلش؛ به قول خودشان جامانده ها از حاج حسن و رفقایشان. با آمدنشان فضای خانه طور دیگری شد. به سن وسال، خیلی جوان بودند، شاید همه شان زیر 30 سال.
سوال شد برایم که حاج حسن تهرانی مقدم در این جوان ها چه دیده بود که پرو بالشان داده بود برای بودن در کاری که به اطمینان می گفتند می دانستیم اگر اتفاقی بیفتد همه مان پودر می شویم و از ما چیزی نمی ماند که برسد دست خانواده هایمان.
اما آمده بودند و مانده بودند کنار حاج حسن به عشق حاج حسن. می گفتند حاج حسن می گفت به عشق امام زمان(عج) کار کنید و ما می گفتیم به عشق حاج حسن. آمده بودند درباره حاج حسن که از 5-6 سال پیش فرمانده شان بود و یک جورایی مرید و مرادشان، حرف بزنند، ولی مگراشک مجالشان می داد.
بغض بود و اشک بود و هق هق که هیبت مردانه شان را طور دیگری کرده بود. به حرف در آوردنشان خیلی سخت نبود. اصلا برای همین آمده بودند، برای حرف زدن از فرمانده‌ای که برایشان در پادگان فقط وفقط حاج حسن بود و بس. از اولین بار دیدن های او در پادگان گفتند، اینکه همیشه در پادگان لباس معمولی تنش بود بدون درجه و نشان با کفش کتانی. برای همین خیلی‌ها برای اولین بار که می‌دیدنش و از قبل نمی شناختنش نمی‌فهمیدند حاج حسنی که این همه درباره اش حرف می زنند همینی است که ساده و ساده بی هیچ تشریفاتی آمده داخل سوله بالا سرشان تا ببیند چه کار می کنند. بازمانده های پادگان شهید مدرس آن روز خیلی حرف زدند و خاطرات همه سالهای بودن در کنار حاج حسن و بچه هایی که با هم کار می کردند و فضای دوست داشتنی پادگان در میان بغض و اشکی که مدام صورتشان را خیس می کرد را مرور کردند.
با یک حسرت بزرگ بر دلشان و اینکه دیگر نمی توانند کسی مثل حاج حسن و آن جمع دوست داشتنی پادگان شهید مدرس را جایی پیدا کنند. از میان تمام حرف هایی که گفتند بعضی هایش را گلچین کردم و خیلی هایش را که آنها گفتند ولی آنقدر تلخ و گزنده که همان بهتر بماند برای همیشه درگوشه ذهن آن بچه ها و ما که شنیدیم... والبته یک توضیح که بنا به دلایلی نام و مشخصات این بچه ها نزد ما محفوظ است.
AWT IMAGE
مخلص بی نشان
- یک روز داخل سوله مشغول جوشکاری یک قطعه ای بودم؛ محلی که مشغول کار بودم از سطح زمین فاصله داشت و بالاتر بود. یک دفعه از آن بالا دیدم در سوله باز شد و چند نفر داخل شدند، برای بازدید آمده بودند. من توجه ای نکردم و دوباره مشغول کارم شدم. نزدیک من که رسیدند توقف کردند و یک نفر ازجمع آنها جدا شد و سمتم آمدو گفت خدا قوت، خسته نباشی. لباس های معمولی تنش بود؛ نه لباس نظامی با درجه ونشان.
من از همان بالا خیلی بی توجه جوابش را دادم وتو دلم گفتم این دیگه کیه که وسط کار آمده داخل سوله.... بعد یکدفعه از پایین دست دراز کرد برای دست دادن. حسی به من گفت بیایم پایین و احترام بگذارم .سریع پریدم پایین و مقابلش ایستادم وبا هم دست دادیم وبعد هم او با دستش زد روی شانه ام ورفت.وقتی هم که داشت از سوله بیرون می رفت دوباره سمت من برگشت و با لبخند نگاهم کرد. آخر من میان جمع بچه ها تازه وارد بودم .آنها که رفتند یکی از بچه ها آمد و گفت شناختی کی بود؟ گفتم نه . گفت: حاج حسن بود دیگه.

مرید های جوان حاج حسن
-حاج حسن اخلاق و تخصص فنی درباره کارش را توامان با هم داشت. یک موقع هایی می شد تا ساعت 3 بعد از نیمه شب کار می کردیم. خسته و عصبانی ؛اما حاجی که می آمد همه چیز عوض می شد. با چند تا ماشاالله ماشاالله وبه قول حاجی تشویق فوتبالی شرایط را عوض می کرد و دوباره همه را جمع می کرد. صورت عرق کرده بچه ها را می بوسید.شما دست دادن های حاج حسن را باید می دیدید.
یک خاطره اومی گفت یکی ما. شوخی می کرد و ماهم با او شوخی می کردیم .حاج حسن یک همچین آدمی بود. کدام فرمانده ومدیری در سطح او با چنین رفتارهایی وجود دارد؟ مثل او دیگر نیست.
من در پادگان خیلی با بچه ها شوخی می کردم و سربه سرشان می گذاشتم. هیچ جای دیگر اینطور نیستم ولی نمی دانم چرا آنجا آن طور بودم. هر روز صبح که می خواستم بیایم پادگان شهید مدرس با خودم عهد می کردم که دیگر امروز شوخی نکنم. ولی نمی شد و تا بچه ها را می دیدم، شروع می کردم به شوخی کردن . فضای آنجا و آن آدم ها طور دیگری بودند که ما را هم تغییر داده بودند. کما اینکه با رفتنشان ما هم تغییر کردیم. دیگر نمی توانیم بخندیم.
- حاج حسن با اینکه نظامی بود ولی تفکرات و عقایدش بروز بود. برای همین توانسته بود یک تعداد جوان زیر 30 سال را در پادگان دور خودش جمع کند. کسانی که با علم به اینکه می دانستند چه کار می کنند به عشق حاج حسن کنار او مانده بودند. حاج حسن می گفت کاری که دارید می کنید برای امام زمان (عج) است و همه شیعیان وجهان اسلام و آخرش هم شهادت.
می گفت :راه تهرانی مقدم شهادت است. می گفت: کاری را که شما دارید انجام می دهید مال کشورهای پیشرفته ای مثل روسیه است که با آن علم و تکنولوژی وبا کلی نیروی متخصص وپروفسور وسه هزار نفر نیروطی 30 سال پیش بردند. ولی شما 50 – 60 نفر آن را در عرض 5 سال پیش بردید. آن هم با حداقل امکانات.

بهترینها را بخرید
-تعلیم، دکترین نظامی و تهذیب نفس سه اصلی بود که حاج حسن آنها را داشت. عجیب اینکه با آن همه مشغله کاری ورزشش ترک نمی شد. هر روز لباس می پوشید و روزی 8 کیلومتر می دوید. شهید مهدی نواب راننده اش می گفت هر روز وارد پادگان که می شویم موقع عبور از کنار ماشین بچه ها که در محوطه پارک شده حاج حسن می گوید آرام تر برو. بعد می گفت: یادت هست روزهای اول اینجا هیچ ماشینی نبود. لذت می برد از اینکه ماشین های بچه ها را می دید. اگر از بچه ها کار می خواست از آن طرف فکر خانواده و معیشت بچه ها بود. می گفت شما باید بی دغدغه سر کار بیایید. شهید علی کنگرانی تعریف می کرد که حاج حسن یک بار به او گفته بوده بهترین لحظه های عمرم وقتی است که تو درخواست وام های ازدواج و خرید خانه بچه ها را می آوری جلو من ومی گویی امضا کن.
همیشه می گفت ماشین های خوب بگیرید و سوار شوید. پراید نگیرید.
می گفت حق شماست که زندگی خوب داشته باشد.

منبع: mehrabnews.ir

دفعات مشاهده: 5417 بار   |   دفعات چاپ: 528 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 86 بار   |   0 نظر

CAPTCHA code
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان