Zanjan University of Medical Sciences پست الكترونيك · درباره دانشگاه · اخبار دانشگاه · نقشه پايگاه · كتابخانه · English
شناسه کاربری رمز عبور ثبت نام در پایگاه | فراموشی رمز
بخش‌های اصلی
اخبار::
درباره نهاد::
شرح وظایف::
معرفی مسول نهاد::
همکاران نهاد::
نهاد نمایندگی مرکز::
کانون ها::
هیئت فاطمیون::
طرح ضیافت اندیشه::
متفرقه::
اقامه نماز::
هنگامه‌ی بیداری::
احکام پزشکی::
احکام دانشجویی::
برنامه ها::
کتابخانه نهاد::
نشریه::
سخنان کلیدی::
تصاویر::
بانک صوت ::
::
ارتباط با ما
AWT IMAGE
nahad@zums.ac.ir
0241-4220668
..
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
نظرسنجی
مهمترین کارکرد نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه را چه می‌دانید؟
فرهنگی
علمی- معرفتی
سیاسی-اجتماعی
امور اجرایی
   
..
پست الکترونیک

AWT IMAGE

nahad@zums.ac.ir

ارسال نظرات وپیشنهادات

..
«پاسخ به شبهات»
AWT IMAGE
از این پس می توانید
با کلیک بر روی تصویر بالا
سوالات و شبهات خود را پرسیده
و پاسخ خود را در کمترین زمان
از همین قسمت دریافت نمایید.
..
:: شهید مهدی باکری ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۲/۱۲/۲۴ | 

 

AWT IMAGE

زهرا کریمی

 

مهدی باکری در سال 1333 در شهرستان میاندوآب به دنیا آمد. در همان کودکی، مادرش را از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید. در سال آخر دبیرستان ، هم زمان باشهادت برادرش «علی» به دست ساواک، وارد جریان های سیاسی شد. بعد از گرفتن دیپلم، در رشته مهندسی مکانیک ادامه تحصیل داد و مبارزات سیاسی خود را در تبریز آغاز کرد. پس ازمدتی برادر کوچکترش حمید نیز به عنوان رابط با سایر مبارزان، به خارج از کشور رفت. مهدی، به پیروی از فرمان امام، سربازخانه را ترک نمود و زندگی مخفیانه ای را تا پیروزی انقلاب اسلامی دنبال کرد. پس از پیروزی انقلاب و همزمان با تشکیل سپاه، به عضویت سپاه ارومیه درآمد. وی در سازماندهی سپاه و ساخت اولیه آن نقشی فعال داشت. مدتی در سمت دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد و هم زمان به عنوان شهردار شهرستان ارومیه، خدمات ارزنده ای را ارائه داد.

 

با شروع جنگ تحمیلی ازدواج کرد و روز بعد از عقد به جبهه اعزام شد. در طول سال ها تلاش در جبهه و عملیات های مختلف، همواره از فرماندهان برجسته و دارای نفوذ معنوی بود. در عملیات فتح المبین، معاون تیپ نجف اشرف بود و در عملیات بیت المقدس از ناحیه کمر مجروح شد. در عملیات رمضان به عنوان فرمانده تیپ عاشورا، وارد خاک عراق شد و یکبار دیگر مجروح گردید. در عملیات مسلم بن عقیل، سمت فرماندهی را در لشکر عاشورا داشت، همچنین در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک تا چهار با همین عنوان به هدایت بسیجیان پرداخت

 

در آخرین دیدار با حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان برای خود طلب آمرزش و شهادت نمود. «مهدی باکری» پانزده روز بعد در عملیات بدر، در 25 اسفند سال 1363 مزد زحمات خود را با شهادت در آغوش گرفت.

 

این نوشتار به مناسبت سالروز شهادت این شهید بزرگوار به بیان خاطراتی از شهید مهدی باکری پرداخته است:

 

 

بنزسواری شهید باکری!

 

در سال 1358 مسئولیت شهرداری ارومیه به شهید باکری سپرده می شود؛ او در خلال ماجراهای گوناگون، با پافشاری دو گروه متضاد در شهرداری روبه رو می‌شود که از وی می‌خواهند تا بنز مدل بالای شهردار پیشین را که در پارکینگ است، زیر پای خود بگذارد؛ با این حال، باکری در برابر این اصرارها، مقاومت کرده و با یک وانت‌بار به امور مردم و سرکشی به محلات می‌پردازد. و سرانجام در حالی که این فشارها روز به روز افزایش می‌یابد، مهدی باکری، روزی از اداره خدمات می‌خواهد تا دستی به سر و روی بنز کشیده و آن را گلکاری کنند؛ همین باعث می‌شود تا ولوله‌ای میان همه پدید آید تا ببینند باکری با این بنز چه خواهد کرد و آیا آن را سرانجام زیر پای خود خواهد گذاشت، یا فکر دیگری برای آن دارد!

پس از این‌که بنز آماده می‌شود، باکری این بار از مدیر خدمات می‌خواهد تا آن را به گل‌فروشی برده و گلکاری کنند و به این ترتیب، کنجکاوی‌ها شدت گرفته و این پرسش، این سو و آن سو می‌پیچد که باکری می خواهد با بنز گلکاری ‌شده چه کاری انجام دهد و همین، گمانه‌زنی‌های گوناگونی را باعث می‌شود. سرانجام هنگامی که بنز شهرداری به طرز زیبایی گلکاری می‌شود، مهندس مهدی باکری در میان انتظار و کنجکاوی‌های دیگران دستور داده تا بنز را به یتیم‌خانه شهر برده و به عنوان ماشین عروس در اختیار دختر و پسر جوانی که هر دو در همان یتیم‌خانه بزرگ شده‌اند و اینک قصد ازدواج با یکدیگر را دارند، بگذارند...

 

 

پالتوی مهدی

یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هایش سرخ شده بود. پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند. دو روز بعد، با پالتوی نو و زیبایش به مدرسه می رفت؛ اما غروب همان روز که از مدرسه بر می گشت با ناراحتی پالتویش را به گوشه اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه کردند. او در حالی که اشک در چشمش نشسته بود، گفت: چه طور راضی شوم که پالتو بپوشم، وقتی که دوست بغل دستی ام از سرما به خود می لرزد؟

 

کجاست این آقای شهردار تا ببیند؟

اکبر پور جمشید روایت می کند: وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.

نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی خنده ای کرد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت.

 

بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد

همسر شهید باکری در مورد اخلاق او در خانه می‌گوید: با وجود همه خستگی‌ها، بی‌خوابی‌ها و دویدن‌ها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد و اگر مقدور بود در کارهای خانه به من کمک می کرد؛ لباس می‌شست، ظرف می‌شست و خودش کارهای خودش را انجام می‌داد.

اگر از مسئله‌ای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی می‌کرد با خونسردی و با دلایل مکتبی مرا قانع کند.

 

 

فرماندهی که مندرسترین لباس بسیجی را مدتهای طولانی استفاده می‌کرد

دوستان و همسنگرانش نقل می‌کنند به همان میزان که به انجا فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می کرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از کارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این کار سفارش می‌نمود.

شهید باکری در حفظ بیت‌المال و اهمیت آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر می‌داشت و از نوشتن با خودکار بیت‌المال حتی به اندازه چند کلمه منع می‌کرد. وقتی همرزمانش او را به عنوان فرماندهی که مندرسترین لباس بسیجی را مدتهای طولانی استفاده می‌کرد مورد اعتراض قرار می‌دادند، می‌گفت: تا وقتی که می‌شود استفاده کرد، استفاده می‌کنم.

 

 

رسیدگی به خانواده شهدا

همواره رسیدگی به خانواده شهدا را تاکید می‌کرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسئولین لشکر بعد از هر عملیات به منزلشان می‌رفت و از آنان دلجویی می‌کرد و در رفع مشکلات آنها اقدام می‌کرد.

او می‌گفت: امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلت‌ترین زندگی‌هاست.

 

 

کسی وارد قرار گاه نشود!

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس را وارد قرار گاه نشود. دژبان قرار گاه که خود، یک بسیجی بود بنا به دستور همین، خود آقا مهدی را چون نمی شناخت را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی، از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد.

 

یا همه با هم یا هیچ کس

شهید کاظمی در خصوص شهادت شهید حمید باکری برادر شهید مهدی باکری می گفت: «دیگر نه نیرویی می‌توانست برسد، نه آتش مقابله داشتیم، نه راهی برای رسیدن مهمات به خط. تصمیم گرفتم بمانم. احساس می‌کردم راه برگشتی هم نیست که خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان و دیدم حمید افتاد و دیدم ترکش آمد خورد به گلویش و دیدم خون از سرش جوشید روی خاک دیدم خون راه باز کرد و آمد جلو دیدم دارم صدایش می‌زنم حمید و دیدم خودم هم ترکش خورده ام و دیدم بی سیم چی ام آمد خون دستم را دید و اصرار کرد بروم عقب.»

مهدی (مهدی باکری) حواسش رفت به بچه‌های سنگر و من دور از چشم او به کسی گفتم: «برو جنازه حمید را بردار و بیاور.» مهدی گفت: «لازم نیست، بگذار بماند.» فکر کردم نشنیده یا نمی‌داند و یک حدس دیگر زده. گفتم «من داشتم یک دستور دیگر به»

گفت: «من می‌دانم حمید شهید شده.»

گفتم: «پس بگذار بروند بیاورند.»

گفت: «نمی‌خواهد.»

گفتم: «چی را نمی‌خواهد؟ الآن وقتش است. شاید بعد نشود.»

گفت: «می‌گویم نمی‌خواهد.»

گفتم: «ولی من می‌گویم بروند بیاورندش.»

گفت: «وقتی می‌گویم نمی‌خواهد،ی عنی نمی‌خواهد.

گفتم: «چرا؟

گفت: «هروقت جنازه بقیّه را رفتیم آوردیم، جنازه حمید را هم می‌آوریم.»

اصرار کردم «بگذار بچه‌ها شب بروند حمید را بیاورند. هنوز دیر نشده.»

سر تکان داد و گفت نه.گفت: «این قدر اصرار نکن احمد، یا همه با هم یا هیچ کس».

 

 

دانلود کتاب الکترونیکی زندگی شهید باکری

 

از مجموعه کتابهای قصه ی فرماندهان

دفعات مشاهده: 4293 بار   |   دفعات چاپ: 390 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 17 بار   |   0 نظر
::
:: کشف و شناسایی بقایای پیکرهای 80 شهید دوران دفاع مقدس در منطقه فاو ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۲/۴/۱۶ | 

 

AWT IMAGE

کشف و شناسایی بقایای پیکرهای 80 شهید دوران دفاع مقدس در منطقه فاو

الله‌نور نوراللهی عصر دیروز در مراسم پنجمین یادواره سرداران و 110 شهید گردان حضرت رسول (ص) در مهدیه این شهر اظهار کرد: شهدا الگوهای فداکار و مجاهد برای نسل جوان هستند.

 

وی با بیان اینکه شهدا مردانگی را معنا کردند، افزود: شهدا فداکاری و ایثار را به جامعه عرضه کردند.

 

نوراللهی شهدا را ستارگان درخشان دوران دفاع مقدس توصیف کرد و گفت: شهدا در دوران دفاع مقدس جنگ را اداره کردند تا دیپلمات‌ها در مجامع بین‌المللی بتوانند از حقوق ایران دفاع کنند.

 

معاون هماهنگ‌کننده دانشگاه افسری امام حسین (ع) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با تاکید براینکه یادواره شهدا با میتینگ‌های پولی متفاوت است، یادآور شد: شهدا حلقه اتصال و الگوهای ماندگار هستند.

 

وی به تحلیل موسسه‌های آمریکایی مبنی بر ماندگاری انقلاب اسلامی اشاره کرد و افزود: دشمن روحیه شهادت‌طلبی و ایثارگری، وحدت و اتحاد مردم و همچنین ولایت فقیه را از عوامل ماندگاری جمهوری اسلامی ایران می‌داند.

 
AWT IMAGE

نوراللهی از شناسایی 80 نفر از شهدای دوران دفاع مقدس در منطقه فاو در هفته گذشته خبر داد و تصریح کرد: مکتب اصیل اسلام مرگ را برای انسان آسان می‌کند.

 

معاون هماهنگ‌کننده دانشگاه امام حسین (ع) با بیان اینکه دشمن از برگزاری یادواره‌های شهدا هراس دارد، اظهار کرد: دشمن از ایمانی می‌ترسد که مرگ را برای انسان سهل و آسان می‌کند.

 

وی به تحلیل مثلث قدرت توسط موسسه‌های آمریکایی اشاره کرد و گفت: تحلیلگران آمریکایی معتقدند که مثلث قدرت آمریکا، اروپا و آسیا دیگر معنا ندارد و ضلع چهارم قدرت با محوریت اسلام و ایران در جهان شکل گرفته است.

 

نوراللهی با اشاره به اینکه اسلام با جهاد عزیز نگه‌داشته می‌شود، تصریح کرد: با تن‌پروری، مال‌اندوزی و شهرت‌طلبی نمی‌توان اسلام را عزیز نگه‌داشت.

 

معاون هماهنگ‌کننده دانشگاه امام حسین (ع) ایمان قوی را سبب خلق حماسه در صحنه‌های مختلف دانست و بیان کرد: روحیه جهادی و شهادت‌طلبی به مفهوم معامله با خدا است.

 

وی ایستادگی ملت ایران در دوران هشت سال دفاع مقدس را مانند جنگ احزاب عنوان کرد و یادآور شد: مردم ایران نتیجه جنگ احزاب را در قرن بیستم تعیین کردند.

 

نوراللهی با اشاره به وجود 800 مزار شهدای گمنام در کشور، خاطرنشان کرد: پنج هزار شهید گمنام در مزار شهدای کشور تدفین شدند و از سرنوشت هفت هزار نفر از رزمندگان اطلاعی در دست نیست.


دفعات مشاهده: 4614 بار   |   دفعات چاپ: 349 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 41 بار   |   0 نظر
::
:: 8 ::

 

  معرفی :

  شهید عبدالحمید دیالمه در اردیبهشت ماه 1333در تهران دیده به جهان گشود . پس از طی دوره‌ی دبستان، دوره‌ی متوسطه را در دبیرستان هدف شماره‌ی 2 آغاز کرد و در دوران دبیرستان فعالیت اعتقادی و مبارزاتی را به اوج رساند. پس از دوره متوسطه سه سال در خدمت مدرسین حوزه علمیه قم و نظرات دکتر شریعتی بود و با نقد منطقی نظریات وی نقش مهمی را در قبال نسل جوان آن روز ایفا نمود .

 

AWT IMAGE

 

 

 ورود به دانشگاه فردوسی ِ مشهد :

  شهید دیالمه سه سال تمام علوم مختلف اسلامی ، عرفان ، فلسفه و منطق را نزد استاد شهید مطهری و علوم جدید را در رشته پزشکی در دانشگاه مشهد ادامه داد. سال 1352 به دانشگاه فردوسی مشهد وارد شده و در این دانشگاه اقدام به تأسیس کتابخانه اسلامی نمود .

فعالیت‌های پیش از پیروزی انقلاب :

  پدر شهید: مرحوم دکتر حمید دیالمه پدر شهید، قبل از انقلاب با حضور در جلسات انجمن اسلامی پزشکان که شهید مطهری از گردانندگان آن بود، باعث گردید فرزندش عبدالحمید (که وحید صدایش می‌کردند)، با مباحث سیاسی، مواضع و افراد فعال در عرصه‌های سیاسی و انقلابی آشنا شود. در آن جلسات از حضور سیاسیون و روحانیون مطرح آن زمان برای سخنرانی بهره گرفته می‌شد؛ افرادی همچون شهید دکتر بهشتی و مهندس بازرگان. پدر شهید در دوران بعد از انقلاب با تشکیل سازمان پزشکی امام خمینی علاوه تربیت نیروهای امدادگر در طول دفاع مقدس، تعدادی درمانگاه خیریه را مدیریت می‌نمود که این امر تا هنگام وفات ایشان ادامه داشت .

 

  مبارزه با رژیم شاه :

  ارتباط مستمر با علمای تهران و شرکت درجلسات شهید مطهری، شهید بهشتی و دکتر بازرگان از دوران جوانی ارتباط مستمری داشت. او از سال 1352 تا اواخر سال 1356 شروع به مبارزه مخفی با رژیم شاه نمود .

 
سفر به نقاط محروم :

  در سال 1354 به همراه چند تن از دوستان، برای بررسی اوضاع منطقه و ساخت مستندی پیرامون وضعیت فقر در نقاط محروم ایران، به استان سیستان و بلوچستان سفر کردند و از اوضاع کپرنشینان فیلمبرداری و با ایشان درباره وضع بد زندگی مصاحبه نمودند، که در چاهبهار توسط ساواک دستگیر ولی به علت موجود نبودن مدرک، پس از مدتی آزاد میشوند .

 
مستندسازی :

  تولید چند فیلم مستند که اکثرا ناتمام ماند؛ مانند مستند فقر در سال 54 که بعد از انقلاب بخشهایی از آن از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد .

 
تأسیس کتابخانه در خوابگاه دانشگاه :

  در سال اول تحصیل‌، در خوابگاه دانشگاه مشهد اقدام به تأسیس کتابخانه اسلامی نمود و از این طریق افراد را شناسایی و جذب میکرد .

 
احیاء تفکرات شیعی :

  در دانشگاه مشهد به احیاء تفکرات شیعی اقدام کردو برای اولین بار در سطح ایران دعای کمیل را پایه گذاری کرد معتقد بود که مبارزه در کنار دعای کمیل تحقق پذیر است. این جلسات بعدها در سطح عمومی و گسترده‌‌تر در حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام تداوم یافت .

 
سخنرانی در راستای مبارزه با افکار ضد اسلامی :

  جلسات سخنرانی خود را تحت عنوان «صراط مستقیم» شروع کرد و بدین وسیله طالبان زیادی را به سمت خود جذب کرد و و مدیریت آنها جهت نشر افکار ناب اسلامی شیعی، به عهده گرفت و همچنین با آموزشهای عقیدتی و سیاسی و مبارزه با افکار انحرافی و التقاطی را که سمی برای اسلام بود خنثی نمود که در خلال این حرکت اعتقادی بارها توسط ساواک دستگیر شد .

 
نشر فرامین امام :

  او فرامین امام خمینی(ره) مبنی بر دوری جستن از حزب رستاخیز و هشدارهای ایشان را در مورد صهیونیسم‌، در دانشگاه انتشار می‌داد .
رهبری حرکت‌های دانشجوئی :

  رهبری و طراحی تظاهرات علیه شاه معدوم در اوج خفقان سالهای 54-55 در شهر مشهد و اعلام مرجعیت و رهبریت امام خمینی(ره) و مدیریت حرکت‌های دانشجویی انقلابی در مبارزه علیه رژیم و تلاش برای همگرایی گروههای دانشجویی دیگر . اعلامیه هایی جهت افشای جریان انحرافی منافقین در سال 1354 در دانشگاه مشهد منتشر کرد .

 
تبیین ِ تبیین ِ جهان :

  با انتشار اوّلین کتابهای جدید ایدئولوژیک منافقین تحت عنوان «‌تبیین جهان» نوشته مسعود رجوی، شهید دیالمه نیز سلسله سخنرانی‌های نقّادانه خود را با عنوان «تبیینِ تبیین جهان» در آمفی‌تئاتر رازی دانشگاه پزشکی مشهد، ‌آغاز کرد که از همان ابتدا با تهدیدهای منافقین روبرو شد. او قبل از شروع اولین جلسه که با تهدید به ترور توسط منافقین مواجه شده بود، به امید آگاهی بخشی به جوانان و دانشجویان، بدون توجه به این تهدیدات، رسالت افشاگرانه خود را نسبت به خط التقاط، پرشورتر از قبل دنبال نمود و در آغاز کلام خطاب به تهدید‌کنندگان گفت: «‌از چنین پیامی که شما دادید و این لیاقت را در خودم نمی‌‌دیدم، بسیار خرسندم!... مگر زمانیکه شما در چهره گروه‌های مختلف آنهایی که حیات و هستی حوزه‌های علمیه ما به آنها بستگی‌داشت، به‌زعم خود از سر راه برداشتید، درد شما درمان شد؟ ... و آیا هنوز برای شما روشن نشده است که هرچه شما بیشتر و بیشتر در این مسیر حرکت کنید، برننگتان افزوده می‌شود؟ و تاسفم برای شماست که الان صدای مرا می‌شنوید و تاسف بیشترم برای سرانتان که هنوز عبرت نگرفته‌اند ».

AWT IMAGE


فعالیت‌های پس از پیروزی انقلاب :

  مجمع احیاء تفکرات شیعی در دانشگاه :

  در سال 1357، به دنبال اوج‌گیری انقلاب شکوهمند اسلامی‌:‌ اعلام موجودیت رسمی و علنی‌، «مجمع احیاء تفکرات شیعی» در سطح دانشگاه و شهر مشهد و مدیریت و تشکیل کلاسهای عقیدتی برای جوانان مشهدی را عهده‌دار شد .

 
عضویت‌ در نهادهای مختلف :

  عضویت در "شورای انقلابی تزکیه" در دانشگاه. عضویت در "شورای اولیه هفت نفره سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" در استان خراسان. عضویت در "شورای اولیه حزب جمهوری اسلامی" در خراسان به همراه بزرگانی همچون شهید هاشمی‌نژاد، شهید کامیاب و آیت الله واعظ طبسی و ...

 
مناظره :

  شهید دیالمه جلسات مناظره وگفتگوی اعتقادی- سیاسی و جلسات آزاد پرسش و پاسخ با نمایندگان گروههای انحرافی در سطح شهر و جمع‌های دانشگاهی را راه اندازی کرد. او افشاگری در مورد اندیشه‌های التقاطی منافقین را ادامه داد .

  سخنرانی‌های متعدد اعتقادی - سیاسی در تهران‌، مشهد و قم که ابتدا بیشتر در دانشگاه و فضاهای دانشجویی صورت می‌پذیرفت و همزمان با کاندیداتوری شهید و انتخاب به عنوان نماینده مردم مشهد در مجلس، کم‌کم به شکل گسترده‌ای در میان مردم انقلابی دیگر شهرهای استان خراسان و کشور گسترش یافت که حدود 400 ساعت از نوارهای آن جلسات توسط دوستان شهید جمع آوری شده است .

 
نعل وارونه :

  شهید دیالمه در روز 15/12/59 یعنی فردای روز سخنرانی بنی‌صدر در دانشگاه تهران و برپایی غائله 14اسفند، در مهدیه تهران در میان جمعیتی که به شدت نسبت به آن شهید ابراز احساسات می کرد در سخنرانی خود با عنوان «مصدق از حمایت تا خیانت» گفت: « ... دستهایی در کارند تا وحدت ابوموسی اشعری را به جای وحدت علی علیه‌السلام به مردم قالب کنند. این بود که بر آن شدم تا مطالبی را در کمال اختصار با شما در میان بگذارم. برادران در لحظات بسیار حساس و خطرناکی قرار گرفته‌ایم، حساس و خطرناک همچون میدان‌هایی از مواد منفجره که با جرقه‌ای کوچک آتش می‌گیرند و شیاطین بر‌آنند تا با ژست‌های آزادیخواهانه قلابی تا آنجا که می‌توانند بر میزان شعله‌وری محیط بیفزایند،... اما آنچه که ما از ابتدای انقلاب فاقد آن بودیم و چوب آن را می‌خوریم این است که افراد را درست نمی‌شناختیم و آگاهی از مواضع آنان نداشتیم و همین امر باعث شد که اسلام‌شناسان اروپایی بر مبنای آزادی‌های غلط غربی آنچه را خواستند به خورد این ملت دادند و سعی نمودند مسلمانان مؤمن را با برچسب های گوناگون از میدان به‌در نمایند .

می‌دانید چماقداری از ما و اسلام نبود، ما به‌عنوان مسلمان استدلال و منطق داریم، چماقداری از آن نیروهای چپ و راستی برای فرود آوردن چماقشان بر سر این ملت فراهم آورند ظاهرا خود را ضد چماق معرفی کردند و الاّ چه زمانی ما حرف حساب را نشنیده‌ایم؟ چه زمانی از «بحث آزاد» فرار کرده‌ایم که امروز آنها به خود اجازه می‌دهند فریاد برآورند که ما اهل بحث آزادیم و بقیه زور می‌گویند. اگر بنده و شما آگاه باشیم خوب می‌فهمیم که چرا این‌گونه می‌گویند و عمل می‌کنند، چرا یکباره اسامی نیروهای مرتجع داخلی و خارجی عوض می‌شود و می‌‌شوند انقلابی!! پیشتاز! مجاهد! مبارز! پیشگام؟! و در مقابل همه نیروهایی که در این سمت قرار دادند و حرکت را ایجاد کرده‌اند، می‌شوند‌ نیروهای مرتجع، انحصارطلب و دُگم و از این قبیل، این همان شیوه همیشگی و مرسوم تاریخ است که اصطلاحا معروف است به «نعل وارونه» سالیان درازی است که برای ممالک اسلامی طراحی کرده‌اند و برنامه‌های آن توسط صهیونیسم بین‌الملل مدون گردیده است، خطرناکترین آنها حرکتی است که به‌وسیله مستشرقین درجوامع اسلامی ایجاد گردیده تا اسلام را آن‌گونه که مایلند معرفی نمایند و شرایطی را فراهم کنند که محتوای اسلام از دست رفته و تنها اسمی از آن بر جای بماند .

 
به همین منظور متخصصین جامعه شناسی وعلوم اجتماعی و اقتصاد اسلامی! و اسلام شناسی! ساختند و به جامعه های ما روانه کردند تا در ذهن ما از اسلام، یک فرهنگ، یک انقلاب، یک تمدن بسازند و تا آنجا پیش آمدند که امروز در ذهن اکثریت نسل جوان ما اسلام نه به عنوان یک دین الهی و رهبری اش نه به عنوان یک رهبری الهی، که اسلام به عنوان یک تمدن و پیامبر به عنوان یک انقلابی ترسیم گردیده است. پیامبر می شود انقلابی تا در قدمهای بعدی بتوانند او را در کنار چه‌گوارا، مارکس و انگلس قرار دهند و ظهور اسلام حرکتی بشود همچون انقلاب اکتبر و انقلاب فرانسه و چهره‌های اسلامی از علی علیه‌السلام گرفته تا فاطمه سلام‌الله‌علیها و زینب و ابوذر و سلمان و ... هر یک به نوعی تغییر یابند. صهیونیسم بین‌الملل برای پیاده‌نمودن طرح‌های خود سازمان‌ها و گروه‌های مرموزی را تشکیل داده که یکی از آنها در تحقق بخشیدن به آرمانهای صهیونیسم لژهای فراماسونری است... و مردم ما اصلا آگاهی نداشته‌اند که اینها کی هستند ».

 
نقد نظرات بنی‌صدر :

  او همیشه نظرات، تفکر و خط مشی سیاسی و مذهبی بنی‌صدر را نقد می‌کرد. این مساله به صورتی بود که مدتها پیش از مطرح شدن بنی صدر به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری، انحراف بنی‌صدر از خط امام برای شهید دیالمه محرز شده بود و این در حالی بود که بسیاری از بزرگان کشور و انقلاب در رده‌های مختلف از بنی‌صدر حمایت می‌کردند .

 
افشای بنی‌صدر :

  شهید دیالمه از اولین کسانی بود که انحراف از خط اسلام را در بنی صدر و روزنامه اش مشاهده نمود و به قصد افشاگری به همراه جمعی از دوستان مجمع از مشهد به تهران آمد و در روزنامه باصطلاح «انقلاب اسلامی» تحصن اختیار نمود و پس از آن در مجلس جزو اولین کسانی قرار داشت که بنحو مستدل و منطقی خطوط التقاطی گرد آمده در مقابل خط امام را افشاء کرد و جریان بنی صدر را بر ملاء نمود و او را به مناظره دعوت کرد و خط لیبرالیسم را که تحت نام خط مصدق مطرح بود ، باز شکافت .

 

AWT IMAGE


راه یابی به مجلس :

  وی در سن 26 سالگی فعالیت خود را در سنگر مجلس آغاز کرد و به عنوان نماینده مردم مشهد به مجلس راه یافت و عضو کمیسیون امور شوراها شد؛ علمای برجسته مشهد از وی و انتخاب ایشان از سوی مردم به عنوان نماینده مردم مشهد، حمایت بسیاری کردند. عضویت در هیئت رئیسه سنی مجلس، به علت سن کم شهید دیالمه نیز حائز اهمیت می‌باشد .

 
اثبات عدم کفایت بنی‌صدر :

  ایشان رییس کمسیون شوراها در مجلس شورای اسلامی شد. و تلاش بسیاری کرد برای ارائه مدارک عدم کفایت سیاسی بنی‌صدر به مجلس که با همکاری برخی از نمایندگان در این امر موفق شد .

 
اخذ دکتری :

  او پس از اتمام تحصیل و پس از اخذ دکترای دارو سازی در 14اسفند سال 1358، از دانشگاه مشهد به تهران آمد. دیالمه چون هدفش خدا بود، در کارهایش توفیق الهی نیز شامل حالش می گشت و به این جهت تفکراتش تنها به دانشگاه محدود نشد و در سطح شهر پخش و گسترش یافت .

 
شهادت :

  سرانجام منافقین پلید که ننگ بر آنان که نام خود را مجاهد خلق نهاده اند به نمایندگی از سوی جبهه متحد ضد انقلاب با انفجار بمب در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی خون پاک این مرد و این سرو سروستان ایران زمین و 72 تن دیگر را بر خاک ریختند .

 


 

دفعات مشاهده: 4984 بار   |   دفعات چاپ: 378 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 59 بار   |   0 نظر
::
:: 7 ::

AWT IMAGE


شهید پرویز سراج؛ متولد بیست شهریور 1345. پدرش علی‌، کارمند بود و مادرش اقدس نام داشت.

دانشجوی‌ سال چهارم دوره کارشناسی‌ دانشگاه صنعتی‌ شریف در رشته کامپیوتر و معلم بود. وی به عنوان بسیجی‌ در جبهه حضور یافت.

و بیست وششم اردیبهشت 1367 ، با سمت آرپی‌جی‌زن و خط شکن در شیخ محمد عراق بر اثر اصابت ترکش به گردن، شهید شد. پیکر او را در بهشت زهرای‌ زادگاهش به خاک سپردند . وی‌ را غلامعلی‌ نیز می‌نامیدند.


وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله اشتری من المومنین اموالهم و انفسهم بان لهم الجنه

همانا خداوند از مومنان مالها و جانهایشان را خریداری می نماید و ( در این معامله ) برایشان جنه را میدهد .

آغاز سخن با نام تو که مبدا هستی و سرچشمه وجودی، تو خدایی که بر اساس عشق جهان آفریدی و در مسلخ عشق با عاشقانت معامله ای کردی که او را از عذاب الیم نجات می دهد و به بهشت برین می رساند .

معامله ای که عاشق خویش را فدای معشوق می نماید و تو نیز در مقابل همه چیز به او می دهی .
خوشا بر تجاری که در سوق عشق با سر آمد عاشقان به معامله ای پر سود پرداختند و رضای او را بر تمام هستی ترجیح دادند. خدایا عبدی ذلیل که جز امید و عشق به درگاهت و دوستی او لیاقت چیزی ندارد آمده و در این جهان مادی سخن می گوید، عبد سخن نمی گوید معبود کلام می سازد .
محبوبا ترا به محبین در خانه ات سوگند این حقیر را در این بسیج شرکت ده و نظرم را بر وجه خویش بگردان، بر اولیا و اوصیا و مومنین درود فرست که واسطه رحمت و فیض تو هستند .

عزیزان نوشتاری که ملاحظه می کنید چند جمله ای است که به عنوان وظیفه بر کاغذ می آید. جهان بر دور محور ولایت می چرخد با نبود ولایت هستی ممکن نیست، در اسلام عزیز اعمال بر اساس ولایت سنجیده می شود و هر کس با امام و پیشوای( ولی و سرپرست) خویش محشور می گردد .

ولایت حقه از خدا شروع و در طول آن به انبیا و خاتم آنان حضرت محمد ( ص) ختمی مرتبت که درود خدا بر او و آل پاکش باد و اوصیا و جانشینان ایشان(ولی فقیه) می رسد. امتثال فرامین هر یک واجب الاطاعه است. اگر پیامبر سخنی بگوید باید اطاعت شود به نص صریح قرآن: ما اتاکم الرسول فخذوه
و همچنین ائمه (ع) و ولایت فقیه که در عصر حاضر در زمان غیبت بر عهده فرزند پاک رسول، امام خمینی است که بر عمرش پر برکتش بیفزاید .


وقتی مردم بخواهند حرکت کنند خداوند معادن و ذخایر خویش را برای یاری آنان آشکار می نماید. هشت سال پیش مردم ایران لیاقت یافتند تا این محبت خدا بر مردم آشکار بشود و با رهبری پیامبر گونه اش جامعه رو به انحطاط را نجات بخشد .


دشمنان کوردل برای مقابله با این هدیه الهی ( انقلاب اسلامی) دست به مبارزه های گوناگون زدند که آخرین آن تحمیل جنگ از طرف بدبختی بی اراده بوده است. این جنگ هر چند از طرف آنها شروع شد و به حکم قرآن چون آنان اول شروع نمودند باید با آنها به مبارزه برخواست و خدا دوست دارد که این کفار بدست این امت اسلامی معذب شوند.(انشا لله ) این جنگ برعلیه خود آنان بکار گرفته شد، مایه عزت وافتخار قرآن شد و جهانیان سر در گم را به راه هدایت نزدیک نمود و انشاالله در آینده روشنی نه چندان دور تشنگان حقیقت به اسلام می پیوندند .

حال ای عزیزان :
برای اینکه زحمات رسول خدا (ص) و ائمه معصومین علیهم السلام و شهدای اسلام هدر نرود بایستی متحد شد و تحت لوای اسلام و قرآن بر آنان بتازیم. تمام امکانات را برای پیشبرد و پیروزی جنگ بکارگیریم و برای احقاق حق از جان و مال دریغ نورزیم زیرا طرف معامله خداست و زیانی در کار نیست .
از کوچکترین کارها حتی سخن گفتن که باعث تضعیف روحیه بشود و دشمن خدا را تقویت کند دوری نمایید. عزیزان دقت کنید شهدا راضی نیستند پا بر خون آنان بگذارید. ای کسانی که شعار خاموش جنگ می دهید، بدانید کسانی که خونشان را نثار کرده اند راضی نیستند که از خون آنان چنین استفاده شود. اگر با این نظام نو بنیان اسلامی بنای مخالفت بگذارید و در ادای وظائف سهل انگاری نمایید، در هر دو جهان بدبخت و ذلیل می گردید. بدانید عزت از آن خدا و مومنین است و مومنین عامل به فرامین خدا و و رسول می باشند نه اینکه به خاطر منافع شخصی از دین بزنند و دیگران را فدای هوی و هوسها و نفسانیات شوم خود بکنند .

از پیامبر و ائمه بیاموزیم که چگونه تمام هستی خویش را وقف اسلام کردند و چگونه استاد بزرگ شهادت ابا عبدالله الحسین علیهه السلام خود و خانواده خویش را فدای اسلام عزیز نمود و در سیاهی ظالمان فریاد کرد:ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیا سیوف خذینی
اگر دین جدم جز با کشته شدن من پایداری نمی ماند پس ای شمشیرها مرا در برگیرد .
رضای خدا را در نظر بگیرید و تقوی الهی پیشه کنید و از منافع مادی در حد لازم استفاده نمایید .
به فکر خانه آخرت باشید . نباشید از کسانیکه خانه دنیای آنان آباد و خانه آخرتشان ویران است. پوز خند به خط انقلاب و اعمال افراد خالص در انقلاب نزنید، مکر بکار نبرید که خدا با شما مکر بکار می برد. چوب خدا را چنان خواهید خورد که دیگر نای اندیشیدن نداشته باشید .

دوستان ، همکاران و دانش آموزان عزیز :

همیشه خداوند را به خاطر این نعمات ( وجود شما و با شما بودن ) سپاس می گویم و تشکر از اینکه بنده حقیرش را اجازه محبت و همنشینی با شما را داده است .

ما در این دنیا همراه پرستوهای عاشقی بوده ایم که عاشقانه بسوی مامنشان کوچ نمودند وبا این عمل به ما آموختند چگونه زیستن و چگونه مردن را .


برادران عزیز امید آینده اسلام و انقلاب شما هستید. خصوصا شما دانش آموزان عزیز حوادث را نیک نظر کنید و بخاطر بسپارید . به آیندگان بگویید این انقلاب با نثار خون بدست آمده و با ایثار خون حفظ شده . چنانچه جنازه ام به دست شما نرسید نگران نباشید. قدر این فداکاری ها را بدانید و خوب درس بخوانید و برای جلب رضایت پروردگار خدمت کنید. در کنار تدریس و تحصیل به خودسازی مشغول شوید و خود را از گناه دور کنید. آرمان اسلام نجات مسلمین است پس نه خاک و نه سرزمین مطرح است و اگر اسمی برده می شود از اینها به خاطر اسلام است. قدر دوستان خوب خود و نماز جماعت و مسجد را بدانید که سعادت در اینهاست. گذشت و فداکاری کنید از اشتباهات یکدیگر گذشت نمایید تا انتظار بخشش از خداوند متعال داشته باشید. به یاد امام حسین(ع) گریه و زاری کنید .
این حقیر را حلال نمایید و اگر حقی بر گردن بنده دارید حتما از بازماندگانم مطالبه نمایید .

خانواده بزرگ و ای عزیزان حقوق شما بر من بیشمار و و پاسخ زحمات شما از طرف حقیر هیچ است. از خدا طلب جزا و اجر می نمایم که او عطا فرماید. پدر و مادرم فخر کنید که در راه اسلام هدیه ای نثار کردید و فردا در نزد علی علیه السلام و فاطمه سلام الله علیها روسفید و شاد باشید. به بزرگواری خود حلالم کنید و از خطاهایم بگذرید. به فکر عزت اسلام باشید و در مصائب صبور باشید، گریه بر مظلومیت حسین(ع) و مظلومیت اسلام کنید از دیگران نیز برایم حلالیت بگیرید و شما را به بندگی و تقوی سفارش می کنم .

خدایا ما را از شهدای واقعی قرار بده

الها شفاعت نبیت و و صیت و رحمتت را نصیبمان بگردان

بارخدایا شهادتمان را تحت نظر نبیت و همراه با اولیائت قرار ده .


خداوندا نواقص اعمال و و عبادات و طاعاتمان را به کمال خویش ببخشا

خداوندا طالب رضای توایم رضایت تو را خواستاریم عطایمان کن

خداوندا تو آنچنانی که دوست داریم آنچنانمان کن که دوست داری

خداوندا خلوص نیت عطا فرما

والسلام علی رسول الله واله ال الله و لعن الدائم علی اعدائالله

الحمدلله الذی شرفنا بالشهاده

یکشنبه ۱۰/۱۲/۶۵

غلامعلی(پرویز) سراج

دفعات مشاهده: 4961 بار   |   دفعات چاپ: 449 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 59 بار   |   0 نظر
::
:: 6 ::

 

 شهید احمدرضا احدی را بیشتر به خاطر دست‌نوشته‌هایش می‌شناسند؛ دست‌نوشته‌هایی که بعد از شهادت‌ش به همت آقای کمره‌ای تبدیل شد به کتابی به نام «حرمان هور». کسی در ورای معانی و مفاهیم متعدد یادداشت‌هایش آنچه که زنجیروار وحدت را در کثرت ظاهر موضوعات فرا می‌نماید و همچون ضرب‌آهنگی موزون بر گوش جان خواننده می‌نشاند؛ حزن و حرمانی است که از قلب شهید حکایت دارد. اما برجسته‌ترین وجه امتیازات نوشته‌هایش معیار بسیجی‌وار بودن در تمامی عرصه‌ها و جهات کمال جویی به روشنی تمام نشان داده شده است .

  معرفی :

  احمدرضا احدی در آبان ماه سال 1345خورشیدی در شهرستان اهواز در خانواده‌ی سنتی و مذهبی متولد شد. هنگام تولد از ناحیه‌ی دست دچار مشکل بود به طوری که دست‌ش هیچ حرکتی نداشت ولی بد از یک هفته این مشکل برطرف شد. پدرش به خاطر ارادتی که به امام رضا داشت ادامه ی نامش را رضا گذاشت و این را در مورد دیگر پسرهایش هم اعمال کرد. پدرش درجه‌دار ارتش و مادر وی خانه‌دار بود. در شش سالگی وارد دبستان شد و مراحل تحصیل ابتدائی را با موفقیت کامل و احراز رتبه‌های اول طی کرد. دوره‌ی راهنمایی تحصیلی را نیز با معدل‌های 19 و 20 گذراند .

  شروع جنگ تحمیلی :

  در این هنگام با شروع جنگ تحمیلی همراه خانواده به زادگاه پدر و مادر خویش یعنی "ملایر" بازگشت و تحصیلات دوره‌ی متوسطه را در رشته‌ی علوم تجربی در دبیرستان دکتر شریعتی پی گرفت و سرانجام در سال 63 موفق به کسب دیپلم گردید .

  رتبه‌ی اول کنکور پزشکی :

  سال64 در کنکور سراسری دانشگاه‌ها با استفاده از سهمیه‌ی رزمندگان رتبه ی نخست را در کل کشور و در همه‌ی رشته‌های انتخابی را به دست آورد و از این پس در رشته‌ی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران به ادامه‌ی تحصیل پرداخت .

  حضور در جبهه :

  احمد رضا پس از مهاجرت به ملایر و هم‌زمان با تحصیل در دبیرستان ضمن اندیشه و تأمل در مسائل گوناگون علاقه و ایمان روز افزون خود را به حرکت پویای انقلاب اسلامی و امام نشان می‌داد تا آنکه در سال دوم تحصیل در دبیرستان، بر اثر روح کمال‌خواه و ایمان والای خویش به منظور حضور در میدان‌های جنگ و جهاد برای یادگیری فنون نظامی لباس رزم بر تن کرد و نخستین بار در عملیات رمضان "سال 61" شرکت جست و در این نبرد مجروح شد .

  حضور در این عملیات را می‌بایست مبدأ تحولی شگرف و آغاز راهی نو فرا روی او به شمار آورد چنان که شکوه ایمان و اخلاص بسیجیان ذر این عملیات و شهادت دوستان و همرزمان‌ش خصوصاً محمد روستایی تأثیری ژرف بر او نهاد .

  ماجرای این واقعه در دو قطعه‌ از یادداشت‌های نهایی به دست آمده از وب با عنوان "ضیافت الله" و "با مرگ" با بیانی آکنده از احساس و شور منعکس گردیده است. از این پس احمد رضا تا هنگام شهادت‌ش پیاپی در جبهه‌های جنگ حضور می‌یافت و در تمامی نبردها از نفرات فعال و مخصوص گردان‌ها و دسته‌ها بود و در مواقع سخت و پیچیده‌ی عملیات، دیگران را نیز هدایت و مساعدت می‌کرد و گاه اتفاق می‌افتاد که تا یک شبانه روز در میانه‌یسپاه دشمن پنهان می‌شد و جز خدا کسی از او خبر نداشت. در مدت چهار سال حضور در جبهه‌ی جنگ بارها مجروح شد و در عین حال در بسیاری از این موارد کمتر اتفاق می‌افتاد که دوستان و حتی خانواده‌اش از این موضوع آگاهی یابند .

  خصلت‌های ویژه‌ی شهید :

  احمدرضا در استعداد و یادگیری در بین همگنان خود کم نظیر بود و بدین جهت در طول مدت تحصیل در مدرسه و دبیرستان و دانشگاه برجسته و سرآمد بود و نمره‌های عالی می‌گرفت. چنان که در سال آخر دبیرستان پس از شش ماه حضور در خط مقدم جبهه‌های جنگ و بازگشت و شرکت در امتحان نهایی به عنوان دانش آمور ممتاز شناخته شد. فراست ذهن و طبع لطیف او موجب آن شده بود که حتی برای بیان ما فی الضمیر و اندیشه‌ی خویش از فرمول‌های ریاضی و مقوله‌های علمی نیز تعابیری بدیع و گیرا به وجود آورد. به راحتی قلم را در مکنونات درونی و مشاهدات خود به کار می‌گرفت و شورانگیزی و عاطفه‌ی سیال خویش را در جملات و معانی مکتوباتی که می‌نگاشت جای می‌داد .

  معنویتی کم نظیر :

  انس دائمی وی با قرآن نیز وجهه‌ی همت دیگر او بود. به سخنان حکیمانه و اشعار عرفانی دلبستگی خاصی داشت. آنگونه که در نوشته‌های خود به مناسبت از اشعار نغز شاعران بهره‌ها برمی‌گرفت. آنچه که در نگاه نخست از او به نظر می‌آمد سادگی و صمیمیتی بود که بیننده را از دیدار او مجذوب می‌ساخت. اما در پس این چهره‌ی جذاب و شادان نگاه ژرف و محزونی وجود داشت .

  احدی با وجود مکرر در جبهه و اشتغال به احصیل به رغم توصیه‌ی دوستان و نزدیکان خود به خدمت پس از فراغت از تحصیل در رشته‌ی پزشکی، عافیت طلبی و زهد بی‌خطر و توجیه شده را پیشه‌ی خود نساخت و با عشق و ایمانی خاص در میدان‌های جنگ حضور داشت. همیشه حال خدا را ناظر و حاضر بر خود می‌دید و به محاسبه‌ و مراقبه‌ی خویش اهتمام می‌ورزید چنان که اعمال نیک و بد خود را برگونه‌ی رمز در دفتری جداگانه ثبت می‌کرد .

  حضور پیاپی در جبهه‌های غرب و جنوب و عنوان دانشجوی پزشکی و برتری فکری او بر دیگران هیچگاه موجب غرور وی را فراهم نیاورد چرا که او دنیای خودخواهی را سخت سست و بی‌مقدار می‌شمرد. هنگام راز و نیاز حالتی وصف ناپذیر داشت . آنگونه که دوستان او گفته‌اند اهل تجهد و شب زنده‌داری بود چنان که هنوز گریه‌های سوزناک او در جای جای سنگرها در ذهن و یاد دوستانش باقی‌ست .

  علاقه به امام :

  امام خمینی را از ژرفای جان دوست می‌داشت تا آنجایی که وصیت‌نامه‌ی کوتاه خود را به تحقق خواسته‌ها و سخنان رهبر اختصاص داده است .

  آخرین اعزامی که به شهادت منتهی شد :

  اواخر سال65 بود که احمد رضا مجدداً در منطقه مجروح شد و آمد ملایر. بعد از چند روز گفت که چون مجروح شده و نمی‌تواند به جبهه‌ برود قصد دارد برگردد تهران و درس‌ش را ادامه دهد. وقتی برگشت تهران اول رفت به دیدن پدرش و بعد از آن هم چند روزی در دانشگاه بود و سپس مجدداً بدون آنکه خبری بدهد رفت منطقه. تا اینکه بعد از دو سه روز که در آنجا بود در تاریخ 12 اسفند در شلمچه در حالی که همراه تیم اطلاعات عملیات برای شناسایی رفته بودند، شهید می‌شود. پیکرش هم مفقود بود و بعد از 18 روز برگشت .

AWT IMAGE

  

کوتاه‌ترین وصیت‌نامه‌ :

  بسم الله الرحمن الرحیم فقط، نگذارید حرف امام به زمین بماند همین حدود یک ماه روزه قرض دارم تا برایم بگیرید و برایم از همگی حلالیت بخواهید والسلام

  کوچکترین سرباز امام زمان(عج) احمدرضا احدی 



  اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احمدی رتبه اول کنکور پزشکی سال 1364 است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است :

چه کسی می تواند این معادله را حل کند ؟؟؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،
به هر جا که اینجا نباشد ،یعنی اضطراب که کودکم
کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟

کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ،
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را
چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده
به رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیده ؟
کشته شده و در آنجا دفن گردیده ؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند :

“ نبرد تن و تانک؟!” اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟
چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز
و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟

آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود
و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،
حالا معلوم نمایید سر کجا
افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد ؟


وکدام کدام…؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید :

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرععت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ،
ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،
مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از
مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟کدام سر می پرد ؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟
چگونه باید آنها را غسل داد ؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم .
چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در
انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟ کدام مسئله را حل می کنی؟
برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت
را از چه پر می کنی؟ از خیال، از کتاب، از لقب شامخ دکتر یا از
آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس،
دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟

“ صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن “

آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی
تو داغدار شده است؟
جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند؟
و آنان را زنده به گور کردند؟ هیچ می دانستی؟ حتما نه !…

هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای
تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های
فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که
کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی،
اگرعلی اکبرنیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی، لااقل حرمله مباش !
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد .
من نمی دانم که فردای قیامت این
خون با حرمله چه خواهد کرد



دفعات مشاهده: 5449 بار   |   دفعات چاپ: 486 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 62 بار   |   0 نظر
::
:: شهید محمد ورامینی ::

 

 

 

محمد ورامینی، میقات‌ش لشگر محمد رسول الله(ص) و تار و پود احرام‌ش تقوا و تزکیه بود. هروله‌اش در خاکریزهای عشق جان می گرفت. آنگاه که محرم شد، عشق با شیرین‌ترین لهجه‌ها با او همکلام شد. طواف کعبه‌اش، اوج پرواز دلدادگی بود . طواف را با پای ارادت در هفت شهر عشق به جا آورد و نماز طواف‌ش در قیام و قعود اقاقیا به سرخی نشست. شعله‌ور در عرفان عرفات "لا اعبد ما تعبدون " را با صدای رسا برای برائت از مشرکان ادا کرد. در شبانگاه مشعر، زمزمه‌ی وجه الهی بر روح منتظرش باریدن گرفت. در سرزمین ایمان و تمنا، جواز رهایی یافتی که منایش کربلا بود. او از حج مقبول، پای در جهاد مشکور نهاد و پاداش جاودان و گوارا یافت و مصداق، روش "عند ربهم یرزقون" شد .

 
معرفی :
شهید محمد ورامینی معروف به "عباس ورامینی" فرزند دوم خانواده‌اش، در بهمن‌ماه ِ سال 1333 در محله پاچنار تهران چشم به جهان گشود. دوران کودکی را در میان کودکان مستضعف محله زادگاه‌ش سپری کرد. علاقه و ارادت او به «حسین بن علی(ع)» و شرکت در تمام مراسم‌های عزاداری، او را به لقب "عباس علمدار" مفتخر ساخت . او شدیداً به درس خواندن علاقه داشت و کلاس اول ابتدایی را در مدرسه اسلامی جعفـری کـه درآن زمان از مدارس اسـلامی خـاص بـود؛ شروع کـرد. دوران دبیرستان را هم درچهار راه سرچشمه گذراند که هر روز تا شش سال مسیر پاچنار تا چهار راه سرچشمه را پیاده طی می‌کرد .

 
دوران سربازی :
عباس پس از گرفتن مدرک دیپلم به سربازی رفت. او پس از اتمـام دوران آمـوزشی درجـه گروه‌بان یکمی گرفت و همواره نسبت به خدمت در رژیم طاغوت اظهار نارضایتی می‌کرد و از اخلاق ناپسند برخی از آنان که او درحین خدمت بـا آنـان مواجه بود؛ ناخرسند بود. به رغم میل باطنی وارد ارتش شد، چرا که اصلاً دوست نداشت به رژیم شاه خدمت کند. از این رو خاطرش افسرده بود .

 
تحصیل در دانشگاه :
پس از گذرانیدن دوره‌ی سربازی، در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه علامه طباطبایی، رشته «تربیت کودک» پذیرفته شد. به رشته‌اش علاقه داشت. همزمان با تحصیل به پرورشگاه‌ها می رفت و همچون یک پدر مهربان به کودکان بی سرپرست خدمت می‌کرد. بیشتر شب‌ها در پرورشگاه بیدار می‌ماند و با مهربانی به امور بچه‌ها می‌پرداخت .

 
دوارن انقلاب :
در دوران اوج گـرفتـن انقلاب خصوصاً واقعه ی17شهریور ایشان دیگر آدمی متفاوت‌تر از قبل شده بود زندگی برایش معنا و مفهوم دیگری پیدا کرده بود انگار که اصلاً برای خودش نبود می‌خواست فقط بودن‌ش بخاطر اعتقـادش و فایده عملش؛ برای مردم باشد. شرکت در تظاهرات و راهپیمایی را ترک نمی‌کرد و همیشه شریک ِ پخش اعلامیه و عکس حضرت امام بود، شعار می‌نوشت و شب‌هـا در حکومت نظـامی از خانه بیرون می‌آمد. همزمان با اوج گیری انقلاب، با شور و اشتیاق‌ش زاید الوصف شد برای شرکت راهپیمایی‌ها. راهپیمایی ِ همان روزهایی که قرار بود حضرت امام خمینی(ره) از پاریس تشریف آورد. عباس سراسر شب در سرمای زمستان، در بهشت زهرا، با چند نفر از دوستانش، برای حفظ جان امام ماند. روز ورود حضرت امام به ایران، در بهشت زهرا به حفاظت مشغول بود .

 

AWT IMAGE


تسخیر لانه جاسوسی :
در 13 آبان ماه 1358 که دانشجویان مسلمان پیرو خط امام سفارت امریکا را تسخیر کردند، عباس اولین کسی بود که وارد لانه‌ی جاسوسی شد و تا آخرین روزی که لانه جاسوسی و گروگان‌ها تحویل دولت داده شدند ایشان در لانه‌ی جاسوسی بودند، یک سال در آنجا فعالیت کرد. ایشان معتقد بود با اشغـال لانه‌ی جاسوسی افرادی از دولت آن‌وقت که شدیداً هم با اشغال لانه مخالف بودند افشا شدند و این یکی ازدلایل روشن و صریح برای مخالفت‌شان همین بود. همچنین بارها تاکید می‌کردند اقدام به اشغـال لانـه‌ی جاسوسی، هیمنـه‌ی آمریکـا را در دنیـا شکسته است قبلاً شاید کسی حتی جرأت نگاه کردن به دیوارهای سفارت آمـریکـا را در دنیـا نداشت ولـی حـالا به راحتـی پرچم‌ش بـه آتش کشیـده و سفـارت‌شـان هم اشغال شد و هیچ غلطی نتوانست بکند .

 
ازدواج :
کمی بعد از تسخیر لانه‌ی جاسوسی، با یک دختر مسلمان و متعهد ازدواج کرد و روز مبعث حضرت رسول اکرم(ص) سال59 خدمت حضرت امام رفتند و خطبه‌ی ‌عقدشان را ایشان خواندند. زندگی خیلی ساده‌ای را با هم شروع کردند. همسرش نیز زینب وار همواره در کنار او، در خدمت انقلاب و مردم مسلمان بود .

 
سیره‌ی عملی :
عبـاس فـردی بسیار مـودب، متعهد، مومن، آرمان‌خواه، مقید به رعایت آداب وشرع بود و همچنین جوانی خوش صورت وخوش سیرت بود، خوش صحبت و کلام و خوش برخورد بود. بسیار لباس خوب می‌پوشید و گـاهی اوقـات اگر لباس‌ش مرتب نبود تا مرتب کردن لباس و نظیف بودن آن ازخانه بیرون نمی‌رفت و به زیبایی ظاهر و باطن بسیار اهمیت می‌داد. بیان زیبـا و دلنشینـی داشت و بـه دل همـه می‌نشست و دیگران را جذب می کـرد پـر تلاش و پـرکار بـود اصلاً نمی‌توانست بیکار بنشیند وقتی هم که بیکار بود در کارهای خانه به مـادر و همسرش کمک می‌کرد. معمولا روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه می‌گرفت و گاهی اوقات نماز را در پنج‌وقت به جا می‌آورد در میهمانی‌های خانوادگی نماز جماعت برگزار می‌کرد .

 
عضویت در سپاه پاسداران :
پس از تحویل گروگان‌ها عباس به عضویت سپاه پاسداران در آمد و در مرکز آموزش سپاه منطقه 10 به فعالیت پرداخت. شبانه روز در سپاه کار می کرد. در دستگیری منافقین تلاش جدی داشت. چند بار منافقین می خواستند او را ترور کنند .

 
شروع جنگ تحمیلی و آغاز ایام رزمندگی :
جنگ تحمیلی که شروع شد، مشتاقانه به جبهه شتافت. در عملیات «بیت المقدس » فرمانده‌ی یکی از گردان‌های تیپ حضرت رسول(ص) بود. در آن عملیات از ناحیه‌ی صورت مجروح شد مدتی در بیمارستان "بهارلو" بستری بود. کمی که حالش بهتر شد، دوباره راهی جبهه گردید. در سال 1362 از طرف سپاه نامش برای زیارت حج در آمد. عباس برای تبلیغ انقلاب اسلامی، به حج رفت و در آن جا فعالیت‌های سیاسی داشت. از حج که بازگشت، گفتم: "عباس! خوش به حالت که رفتی و خانه‌ی خدا را زیارت کردی". گفت: "خیلی دلم می خواهد ملاقات و زیارت خدا نصیبم شود ".

 
سردار بزرگوار حاج همت، درباره‌ی تاثیر شگرف زیارت خانه‌ی خدا بر عباس می گوید: از مکه که برگشت، در یک دنیای دیگر سیر می کرد. توی خودش نبود . گوشه‌ای خلوت می‌کرد و به نماز شب می‌ایستاد و به راز و نیاز مشغول می شد . گریه‌هایش در نماز شب عارفانه بود. در تنهایی به درگاه خدا استغاثه می کرد . در اوج ناراحتی امکان نداشت یک ذره اخم و عصبانیت در وجود این انسان الهی راه پیدا کند. همیشه تبسمی نمکین بر لب بود .

 

AWT IMAGE


شهادت :
شهید ورامینی پس از بازگشت از مکه عازم جبهه شد و پس از مدتی کوتاه، در عملیات «والفجر 4» واقع در منطقه‌ی پنجوین، ارتفاعات کانی مانگا براثر اصابت ترکش خمپاره 60 به ناحیـه پیشـانـی نیمه شب دوشنبه 28 آبان ماه 1362 به آرزوی دیرین خود رسید و شهد شهادت را نوشید و هم‌اکنون درقطعه 24 بهشت زهرای تهران آرام گرفته است .

نامه‌ی شهید برای خانواده‌اش :
مادرم این را بدان که تجلی زحمت تو من هستم پس این زحمت‌های تو بود که مرا نیز از خود بیخود کرد. مادر من هیچ‌گاه سختی‌های زندگی تو را فراموش نمی‌کنم مادر من فراموش نمی کنم گردن‌ دردهایی را که در اثر کار دوختن به آن مبتلا شدی شاید یکی از کسانی که همیشه دلش به خاطر تو می‌تپید و چه بسا شب‌ها به خاطر رنج‌های تو اشک می‌ریخت من بودم. مادر من به جبهه می‌روم تا شاید خدا مرا ببخشد آنقدر باید در آفتاب‌های سوزان در زیر رگبار مسلسل‌های کفار بدوم تا آن گوشت‌هایی را که از غفلت بر بردنم روئیده آب شود .

 
در این لحظه به این فکر می‌کنم که اگر قرار باشد برای پیوستن به ابدیت در بستری ساده و آرام جان بدهیم چقدر دردآور می باشد چرا در مواقعی که می‌توانستم شهادت را نصیب خود کنم نفس بر من غلبه کرده و این نعمت متعالی را از من ربوده است و باز می‌بینیم هنوز به آن اخلاص که باید نرسیده بودم تا لیاقت آن را پیدا کنم که خدا بزرگترین نعمتها یعنی شهادت را نصیبم نماید بعد در برابر خدا شرمنده می‌شوم و قبول می کنم که شهادت لیاقت می خواهد و به خاطر همین همیشه مانند انسان های سرگردان به این طرف و آن طرف می‌زدم، تا شاید بتوانم به آن اخلاص که می‌خواهم برسم [امروز] فقط یک آرزو در وجودم موج میزند و آن عشق به شهادت است. ای پدر و مادر ای برادر، ای خواهر و دوستان عزیز یک وصیت دارم و آن عاشق مردم بودن است و از این طریق به خدا می‌توان رسید .

 
نامه‌ی شهید به فرزند کوچکش :
خدمت میثم کوچولو سلام عرض می کنم و از خدا می خواهم که تو یادگارم را در زیر سایه خود حفظ نماید و خود نگهدار تو باشد. میثم جان! بابا رفت به صحرای کربلای ایران، خوزستان داغ، تا شاید درد حسین(ع) را با تمام گوشت و پوست خود حس نماید. بابا رفت تا شاید بوی خون حسین(ع) به مشامش برسد، بابا رفت تا شاید بتواند بر رگ بریده حسین(ع) بوسه بزند، بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابل‌ش راه کربلا را برای تمام دل‌هایی که هوای کربلا دارند باز کند، بابا رفت ... شاید دیگر برود و پهلوی تو نباشد اما این را بدان که همه‌چیز ناپایدار است چه برای تو و چه برای من تنها چیزی که باقی می‌ماند و قابل اتکاست خداست میثم جان! سال گذشته در چنین روزی ساعت چهار صبح به دنیا آمدی یکسال از عمرت گذشت چه بسا در چنین روزی که روز به دنیا آمدن تو است بابا پهلویت نباشد اما هیچ عیبی ندارد خدا بابا تو را دوست دارد. پس ناراحت نباش و همیشه به خدا فکر کن تا دلت آرام باشد. پس بابا رفت خداحافظ .

 


وصیت‌نامه‌ی شهید :
بسم الله الرحمن الرحیم. ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فی التوریه و الانجیل و القرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایقتم به و ذالک هو الفوز العظیم .
خدا جان و مال اهل ایمان را به بهشت خریداری کرده آنها در راه خدا جهاد میکنند که دشمنان دین را بکشند یا خود کشته شوند این وعده قطعی است بر خدا و عهدی است که در تورات و انجیل و قرآن یاد فرموده است و از خدا باوفاتر به عهد کیست؟
ای اهل ایمان شما بخود در این معامله (خریداری بهشت ابد به جان و مال ) بشارت دهید که این معاهده با خدا به حقیقت سعادت و پیروزی بزرگی است. با درود و سلام بر تمام شهدا و با درود و سلام به امام امت این تبلور اسلام راستین و این نور خدا و این کوبنده بر فرق مستکبرین جهان و این سلاله پاک حسین(ع) و این یاور مستضعفین جهان و این عاشق خدا و این مرد گریان نیمه شب و این جانشین امام زمان(ع) و این فقیه عادل زمان و این رهبر قلبهای مومن و همچنین با درود و سلام به امت شهیدپرور امتی که بهارین تعبیر را در مورد این مردم امام عزیزمان فرموده است که این ملت الهی شده است و من این مسئله را با گوشت و پوست بدنم حس کرده ام و آنرا در جبهه های جنگ مشاهده نموده‌ام من بوی دست آن پیرمرد یا پیرزنی که نان تهیه کرده و برای ما به جبهه ها می‌فرستد به مشامم رسیده است .

 
من چهره آفتاب سوخته آن مرد روستایی و یا آن جوان روستایی که فقط به ندای حسین گونه امام لبیک گفته است را دیده ام من عشق به شهادت جوانان پاک حزب الله را در اینجا دیده ام و خیلی نمونه های دیگری که هر کدام گویای حضور مردم در تمام صحنه های نبرد حق علیه باطل میباشد من با آن گفته امام عزیزمان که می‌گوید: در جبهه ها حتی یک نفر هم پیدا نمی‌شود که از خانواده این مستکبرین باشد کاملا مانوس می‌باشم و این اصل معنی امامت و امت که هر دو کامل در نتیجه می‌بینم که انقلاب با شتابی سرسام آور به پیش می‌رود انشاالله تمام کاخ‌های ظلم را در هم خواهد کوبید و باعث نجات تمام مستعفین جهان خواهد شد و از همه مهمتر زمینه آماده میشود برای ظهور امام زمان(ع) و نکته بسیار ظریفی که در اینجا مشهود است ارتباط قوی بین امام و امت می‌باشد که به فضل الهی این دو هم جهت حرکت میکنند و تا این همسویی برقرار است .

 
ما پیروزیم اگر چه در بعضی از موارد شکست بخوریم که این شکست خود نز پیروزی عظیمی میباشد و اما نظر من در مورد هر دوی اینها این است مه امام چون آن ارتباط اخلاصی خود را با خدا برقرار کرده است و نمود آن همان گریه های شبانه امام میباشد راه خود را پیدا کرده و در صراط مستقیم حرکت خود را ادامه میدهد و این طرف که امت قرار دارد تا وقتی که قدر این نعمت الهی را بدانند و شکرگزاری کنند صددرصد خدا این نعمت را از او نخواهد گرفت مگر اینکه نعمتی از آن بالاتر به او بدهد و باز من نمود عینی این مسئله را در جبهه های جنگ مشاهده کرده ام و آن فریادهای پرخروش و مستضعف‌ترین مردم این جهان است که در حال حاضر تبلور آن در ایران و آنهم در جبهه ها است که فریاد می زنند خدایا خدایا تو را به جان مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از عمر ما بکاه بر عمر او بیفزا .

 
باری تا این پیوند عمیق بین امام و امت وجود دارد شکست محال است ولی پیروزی روزبه روز روشن تر می باشد و امام تمام اینها حول یک محور و برای یک محور دور میزند و آن خداست و آن نیز عشق به لقاء است که هر کس به اندازه برای این مطلب سهم میگذارد و یکی مال و ثروت یکی زن و بچه و یکی بهترین چیز خود آنهم نه یک بار بلکه حاضر است صد بار برای رسیدن به لقاءالله عطا نماید و آن جان ناقابل خودش میباشد تا بدینوسیله خونی که از هابیل تا حسین(ع) و از حسین تا کربلای ایران بر زمین ریخته شده است تداوم دهد و در این ارتباط آیندگان نیز راهشان و خطشان روشن میباشد. یعنی اینکه این خط سرخ باید همچنان ادامه پیدا کند تا ظهور امام زمان(ع) که خط مبارزاتی ما روشن است و آن این است که مبارزه آنقدر ادامه دارد تا دیگر کسی روی زمین نباشد که لااله الاالله نگوید. و اما برگردم به وضع موجود خودم که قرار است فردا شب عملیاتی عظیم که میرود تا سرنوشت نبرد یکسال و نیمه جبهه حق علیه کفر را معین نماید و به اعتقاد من این نبرد درست شبیه به حالت روز 22 بهمن در ایران میباشد که این نبرد 22 بهمن برای جهان میباشد و در واقع صدور انقلاب ایران به تمام جهان و آغاز اولین گام جهانی برای ظهور امام زمان‌مان می‌باشد .

 

 

 

 

دفعات مشاهده: 5191 بار   |   دفعات چاپ: 468 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 83 بار   |   0 نظر
::
:: مهندس مهدی حاجیان مقدم ::

 

 

AWT IMAGE



  شهید مهندس مهدی حاجیان مقدم روز 23 تیرماه 1333 هجری شمسی در محله خانی آباد تهران کوچه شهـــاب الوله در خانواده ای مذهبی و متدین در شرایطی چشم بجهان گشود که پدرش همراه دیگر فدائیان اسلام در رکاب شهید نواب صفوی در اوج مبارزات علیه رژیم سفاک پهلوی بودند و در دامان مادری پرورش یافت که هرگز بـدون وضو به او شیر نداد. تحصیلات ابتدائی را در دبستان دولتی بهزاد در خیابان صفاری تهران گذراند و دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون طی کرده و دیپلم خود را در سال 1351 باز دبرستان مرجان اخذ نمود. در خلال این مدت که کتابهای دروس دینی؛ قادر به پاسخگوئی ذهن حساس و پرسشگر او نبود توسط پدرش کـه در محضر پر فیض آیت الله حاج آقا میرزای آشتیانی دروس اصول عقاید و روایات و احادیث را فرا گرفته بود، توانست به منابع اصیل اسلامی دست یابد.

  ورود به دانشکده‌ی مدیریت:

  در سال 1352 وارد دانشکده مدیریت اقتصاد کرج گردیـد و دوره چهارساله دانشکده را در مدت دو سال و نه ماه بپایان برده و موفق به اخذ دانشنامه لیسانس در رشته مدرت اقتصاد شد.

  فعالیت‌های دانشجوئی:

  حرکت مبارزاتی را در دانشکده آغاز کرد و طغیان او علیه رژیم سفاک شاهنشاهی بصورت بسیج دانشجویان و به اعتصاب کشاندن دانشکده ‚‌بویژه کلاس درس خود نمایان گشت و به دلیل همین فعالیتها و همچنین شرکت در جلسات درس دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد چندین بار توسط عمال ساواک تهدید و تا مرز دستگیری پیش رفت.

  اخذ دومین لیسانس در آمریکا:

  در سال 1355 برای ادامه تحصیلات خود عازم کشور آمریکا گردید که در طی مدت کوتاهی موفق به اخذ لیسانس در رشته مدیریت مهندسی گردید .

  فعالیت‌های سیاسی در آمریکا:

  وی ابتدا به شهر اکلاهما رفت و در آن شهر فعالیتهای سیاسی خویش را علیه حکومت جبار پهلوی بوسیله تهیـه مقالات افشا گرانه آغاز نمود؛ پس از آن در شهر سی آنتونیو – تگزاس مشغول به تحصیل شد و در تظاهرات ضـد رژیم انجمنهای امریکا – کانادا شرکت جدی و فعال داشت و این فعالیتها با ورود شاه جلاد به امریکا به اوج خود رسید و دقیقاً در زمانی که تمام دستگاههای تبلیغاتی غرب جنایتکار در تحریک کردن مردم آن کشور، ‌علیه مسلمانان ایران بکار گرفته شده بودند.

  ‌انجمن اسلامی:

  وی به اتفاق دیگر برادران و خواهران انجمن اسلامی در تظاهرات پر شکوه شهر نیویورک در مقابل بیمارستان شهری که شاه معدوم را در آنجا بستری کرده بودند و همچنین در مقابل ساختمان سازمان ملل؛ پیام مظلومیت امت مسلمان ایران را در حد توان به گوش جهانیان رسانید. پس از مراجعت از نیویورک همانند؛ دیگر انجمنهای اسلامی در سراسر امریکا اقدام به برگزاری تظاهرات افشاگرانـه نمودند.

  با آمدن این نوکر سر سپرده امریکا به بیمارستان نظامی «مک لند» در شهر سن آنتونیو مسئولیت برادران و خواهران انجمن اسلامی این شهر بصورت جدی تری مطرح شد، ‌لذا علیرغم اعلام ممنوعیت فعالیت سیاسی و تظاهرات توسط دولت جنایتکار امریکا، انجمن اسلامی اقدام به انجام یکسری برنامه های تبلیغاتی از قبیل اعتصاب غذا و تظاهرات کرد و در این بین بدلیل صلاحیت و تسلط کامل شهید به زبان انگلیسی به عنوان سخنگو با تشکیل کنفرانسهای مطبوعاتی فعالیت شبانه روزی و مؤثری در جهت رسانیدن پیام انقلاب اسلامی و حقانیت حرکت دانشجویان مسلمان پیرو خط امام داشت.

 

  ادامه‌ی فعالیت در انجمن اسلامی:

  بعد از اینکه بعلت تهدیدات مکرر مجبور به ترک شهر سن آنتونیو شد به شهر بنن روژ در ایالت لوئیزیانا رفت و در این شهر هم چون گذشته فعالیت خود را در انجمن اسلامی ادامه داد که از جمله بر هم زدن جلسه سخنرانی فریدون هویدا، برادر "امیر عباس هویدای معدوم" در شهر مونرو از ایالت لوئیزانا بود که به جهت اعتراضات دانشجویان، وی به همراه 48 تن از دیگر برادران ویکی او خواهران دستگیر و روانه زنـدان کردند شهید حاجیان به دلیل استعداد خاصی که در هماهنگی و مدیریت تشکیلاتی داشت با همکاری دیگر بـرادران دست به یک سری عملیات زدند؛ از جمله تشویق برادران به ایجاد تشنج در زندان و تقویت روحیه افراد خودی بوسیله فریادهای الله اکبر و دیگر شعارها به زبان انگلیسی، با توجه به ناراحتی زخم معده که او را رنج میداد به یاری الله اقدام به یک اعتصاب غذای 10 روزه نمود که منجر به تسلیم و زبونی پلیس فاشیست امریکا گشت و نقشه مذبوحانه این مزدوران که به خیال آزادی جاسوسان خود سعی در تحت فشار قرار دادن ملت سلحشور ایـران را داشتند ‚‌نقش بر آب گشت و چون نتوانستند بطور دسته جمعی باعث شکست مقاومت برادران شوند بظاهر اقدام به آزادی آنان نمودند تا شاید بعداً بطور انفرادی موفق به سرکوبی اینان شوند.

  اخذ دکترای مدیریت مهندسی:

  شهید مهندس مهدی حاجیان مقدم بعد از آزادی با اینکه موفق به اخذ پذیرش دکترا در رشته مدیریت مهندسـی گشته بود بدلیل تحت تعقیب بودن توسط پلیس به کمک سازمان آزادی بخش مکزیکی که قبلا در شهر سن آنتونیو هنگام افشاگری شاه معدوم با ایشان و انجمن آنان همکاری داشت به شهر «ال پاسو» واقع در مرز کشـور مکزیک نقل مکان کرد و در چند ماهی که در آنجا اقامت داشت با سرخ پوستان تحت ستم و آزادی خواه آن سرزمین همکاری میکرد و آنان را باچهره حقیقی اسلام در حد توان آشنا نمود.

  بازگشت به ایران:

  سرانجام با زندگی مخفی و تغییر قیافـه توانست در تاریخ 12 اردیبهشت ماه سال 59 به وطن باز گردد. شهید مهدی در ایران خدمت خود را در نهادهـای انقلابی آغاز نمود. ‌

  ابتدا در ستاد هماهنگی کمک به مناطق جنگزده مشغول بکار شد و پس از اندک مدتی لیاقت و پشتکار در ستاد بسیج اقتصادی کشور و به دنبال آن در دفتر طرحها و بررسی های نخست وزیری و در انتهـا در وزارت امو خارجه موفق به طی دوره کلاسهای آموزشی سفارت و کارداری برای اعزام به خارج از کشور گردیده بود. ضمناً شهید مهدی مسئول آموزش واحد مهندسین حزب جمهوری اسلامی تیز بود که در تمامی این نهادها بـه استناد و اظهارات همکارانش علاقه ای وافر به امام امت و انقلاب اسلامی ایران داشت .




 

نحوه‌ی شهادت:

  یک روز پس از سوء قصد به جان حضرت آیت الله خامنه ای در ششم تیر ماه 1360، در ساعت 20 و 30 دقیقه شامگاه روز یکشنبه هفتم تیر ماه 1360، جلسه ای در سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی واقع در سرچشمه تهران برگزار شد. افراد حاضر در جلسه نمایندگان مجلس ، و برخی از اعضای هیات دولت و... بودند و بحث روز درباره تورم بود، اما عده ای از اعضاء خواستند که درباره انتخابات ریاست جمهوری نیز صحبت شود . شهید بهشتی جملاتش را با این عنوان آغاز کرد: «ما بار دیگر نباید اجازه دهیم استعمارگران برای ما مهره سازی کنند و سرنوشت مردم ما را به بازی بگیرند و .....» این آخرین کلمات آن بزرگوار بود که از لبانِ حقگوی ایشان بیرون تراوید. ناگهان انفجاری مهیب روی داد و در کمتر از ثانیه ای، از سالن اجتماعات حزب جهموری اسلامی جز تلی از خاک، چیزی نماند. مهندس مهدی حاجیان مقدم که مسئول آموزش واحد مهندسین حزب جمهوری اسلامی در این واقعه همراه دیگر حضار به شهادت رسید.

 

دفعات مشاهده: 5377 بار   |   دفعات چاپ: 397 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 83 بار   |   0 نظر
::
:: شهید محمود بیات ::

 

 

AWT IMAGE


 شهید محمود بیات در زمستان سال 1342 در یکی از محلات جنوب تهران در خانواده ای مذهبی در دامان مادری مهربان و پدری دلسوز به دنیا آمد؛ او به عنوان یک نیروی فعال در تظاهرات و راهپیمائی های دوران قبل از انقلاب و بخش اعلامیه های حضرت امام بسیار چشمگیر بود.

دوران بعد از انقلاب نیز دایر کردن جلسات اعتقادی و عقیدتی در مسجد محل و فعالیتهای سالهای دوران جنگ در مناطق عملیاتی؛ مسئولیت هایی بود که از عهده آن توانست به خوبی برآید. وی پس از اتمام دبیرستان به استخدام سپاه پاسداران درآمد و در واحد عقیدتی سیاسی به فعالیت پرداخت. همراه با خدمت در سپاه عازم مناطق عملیاتی شد و در سمت مربی عقیدتی سیاسی گردان مشغول ایفای وظیفه شد. او دانشجوی الهیات و معارف دانشگاه تهران بود. الهامی را که بهشت زهرا به او شده بود در آخرین اعزامش به جبهه به تحقق پیوست.

گفته بود این بار که به جبهه برود به اینجا باز خواهد گشت و سرانجام هم در تاریخ 17/11/66 در عملیات مائوت در کردستان بر اثر اصابت تیر به سر و صورت , شربت شهادت را نوشید و در منزل خونین تنان عاشق مأوا گزید .

وصیت نامه شهید محمود بیات سرمدی

 
هم خود را بیگانه کن هم خانه را ویران کن
آنگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو

ای کاش می توانستم کاری کنم تا وظیفه ام را نسبت به اسلام عزیز انجام داده باشم و دلم آرام بگیرد و هنگام لقاء معشوق شرمنده خاندان اهل بیت نگردم. ما که آرزو داشتیم در کربلای امام حسین می بودیم. اینک ندای هَل مِنْ نَاصِرٍ یَنصُرُنی پاسخ آرزوی ماست که اگر نبودی و نتوانستی در آن عرصه خونین پیکار نمایی,پس ندای من که تاریکی قرنها سکوت را پشت سر گذاشته است را پاسخ گوی.

خدایا تو را سپاسگذارم که ما را در روزگاری آفریدی که توانستیم اسلام را دریابیم. ایثار و از خود گذشتگی را آفریدی که رنج و سختی را با زندگی درآمیختی, بسیار دوست دارم که زندگی ام با شهادت در راهت پایان یابد و این بزرگترین آرزو و خواست بنده توست.

از پدر و مادر عزیز و مهربانم که مرا و اندیشه مرا در جهت خدمت به اسلام عزیز پرورش دادند تشکر می نمایم.

در زندگی اخلاق اسلامی را مراعات می نمائید و برای دنیا آنقدر توشه جمع کنید که در آن زندگی می کنید و برای آخرت نیز آنقدر در آن زندگی خواهید نمود.به دنبال کسب روزی حلال باشید که می آید که مال حلال سخت بدست می آید ولی آسان از گلو پائین می رود و مال حرام آسان بدست می آید ولی سخت از گلو پائین می رود. برادران, حضرت علی (ع) می فرماید غنا و بی نیازی در قناعت است نه در ثروت .نگذارید حال دنیا شما را به بند بندگی بکشد... .

برادران عزیزم, من خودم بیشتر از هر کس محتاج این حرفها بودم ولی دیدم که زندگی یعنی همین. تلاشی که شما برای انجام خواست یک شهید می نمایید موجب خوشنودی خدا و شادی روح آن شهید است.

محمود بیات سرمدی
17/10/66

 

 

دفعات مشاهده: 5296 بار   |   دفعات چاپ: 401 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 100 بار   |   0 نظر
::
:: شهیدغلامرضا برجونیان ::

 

 

 

AWT IMAGE

 

  شهید غلامرضا برجونیان نیز مانند شهیدان دیگر هشت سال دفاع مقدس فاتح لقاء الله شد و جهاد در راه حق را به ماندن ترجیح داد. شهدانی مثل غلامرضا که شاید از شهرت ِ نامی ِ زیادی هم؛ برخوردار نباشند ذلّت و سرسپردگی و بندگی غیر از خدا را نپذیرفتند، و با وجود شرایط مطلوبی تحصیل و زندگی‌شان، بنده‌ی استبداد و استعمار و استکبار نگشتند. این شهدا، درس تسلیم نشدن را به ما آموختند.

  

  معرفی:

  غلامرضا برجونیان، در سال 1335 در اصفهان متولد شد. گر چه خانواده‌اش از لحاظ مالی غنی نبودند، اما ایمان به خداوند متعال زندگی را بر آنان سهل و آسان نمود. غلامرضا که تشنه آموختن بود، در سن 7 سالگی به مدرسه رفت و با موفقیتی کامل در مدتی کوتاه، مدرک دیپلم خود را گرفت.

  

  ورود به دانشگاه اصفهان:

  بعد از اخذ مدرک دیپلم؛ موفق به قبولی در رشته‌ی ریاضی شد و به دانشگاه اصفهان راه یافت و ضمن تحصیل از کارکردن و کسب درآمد نیز غافل نشد.

  

  تشکیل انجمن اسلامی:

  غلامرضا در دانشگاه با تشکیل انجمن اسلامی، نشر و پخش کتب مذهبی و اعلامیه،‌ حضور در تظاهرات 16 آذر به دفاع از انقلاب برخاست و به مدت 4 الی 5 ماه به زندان افتاد. بعد از اخذ مدرک کارشناسی در دانشگاه اصفهان، با رتبه اول جهت تحصیل در دوره کارشناسی ارشد در دانشگاه شیراز پذیرفته شد.

  

  فعالیت‌های دانشجوئی:

  به علت علاقه به مبارزات سیاسی و اجرای احکام اسلام با برپائی نماز جماعت در خوابگاه دانشگاه دانشجویان را نسبت به مسائل دینی آگاه نمود. بعد از پیروزی انقلاب در کلاسهای آموزش اسلحه در دانشگاه شرکت کرد و آموخته‌های خود را به دوستانش آموزش داد.

  

  حضور در میدان جنگ:

  غلامرضا با دریافت مدرک کارشناسی ارشد به خدمت نظام وظیفه اعزام شد و مدت 4 ماه در تهران ماند. آنگاه به شهرهای شیراز، دزفول، کرخه رود اعزام گردید.

  

  شهادت:

  سرانجام این دلاور 24 ساله ایران اسلامی در روز دوازدهم دی ماه سال 1359 به علت اصابت ترکش خمپاره با زبان روزه، در منطقه‌ی کرخه به شهادت رسید. غلامرضا در هنگام رساندن مهمات به دوستانش آسمانی شد و به لقاء الله پیوست. مزار او، اکنون در گلستان شهدای اصفهان است.

 

  فرازی از وصیت‌نامه‌ی شهید:

  بسم ا... الرحمن الرحیم

  «ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»

  سلام بر همه مجاهدان اسلام، اکنون که فیض شهادت در راه خدا نصیبم شده، سخنی با برادران و خوهران دینی خود دارم و آن این است که تا آنجا که در توان دارید از اسلام و قرآن کریم و امام خود حمایت کنید و از هیچ چیز خود در راه خدا و اسلام ابا نکنید.

  پدر دلسوزم و مادر و خواهران مهربانم و برادر عزیزم که میوه دلم بودید، خدا یارتان باد و استقامت در راه خدا ارزانی تان. من مالی در این دنیا نداشتم و اگر کسی هم از من طلبکار است به پدرم رجوع کند طلبش را بگیرد. خدا یار همه شما باد، دیدار به قیامت.

 

دفعات مشاهده: 5443 بار   |   دفعات چاپ: 508 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 85 بار   |   0 نظر
::
:: شهید مجید شریف ::

 

AWT IMAGE

 

 

 

  کودکی شهید مجید شریف واقفی:

  در اواخر مهرماه سال 1327 شمسی خداوند چهارمین فرزند را به سید حبیب اله شریف واقفی که ساکن تهران بود عطا فرمود که به پیشنهاد مادرش با توجه به خوابیکه پیش از تولد او دیده بود نامش را مجید نهادند . در دوازدهمین روز تولد مجید پدرش سید حبیب اله که استاد زری بافی بود از هنرستان هنرهای زیبای تهران به هنرستان هنرهای زیبای اصفهان منتقل شد و با خانواده راهی آن شهر گردید. مجید دوران خردسالی را در دامان پرمهر مادری علویه، با تقوا و متدین و در سایه پدری دلسوز و مهربان و پایبند به آداب و اصول اسلامی سپری نمود. با توجه به آثار نبوغی که از خردسالی در او مشاهده می شد همانند خواهر و برادران خود خواندن، نوشتن و قرائت قرآن را پیش از رفتن به دبستان در نزد پدر فرا گرفت.

 

  تحصیلات:

  در ورود به دبستان با توجه به امتحاناتی که از او نمودند، شایستگی او در ارتقاع به کلاس‌های بالاتر مورد تایید قرار گرفت ولی کمی سن مانع این کار بود لذا در هفت سالگی در کلاس دوم دبستان به تحصیل پرداخت. تحصیلات ابتدایی را در دبستان پرورش و متوسطه را در دبیرستان صائب اصفهان با معدل ۱۹.۹۷ در رشته ریاضی به پایان برد.

  مجید در دوران تحصیل از شاگردان ممتاز بود به گونه ای که مرتب مورد تشویق اولیای دبستان و سپس دبیرستان قرار می‌گرفت و به اخذ جوایزی چون قرآن مجید و کتاب شب‌های پیشاور و امثال اینها نایل شد. او از هوش و ذکاوت خود در پیش برد اهداف اسلامی استفاده می‌کرد. در دبیرستان صائب به عنوان مسئول کتابخانه و منشی انجمن اسلامی دبیرستان که خود در تشکیل آن کوشیده بود فعالیت می‌کرد.

 

  مجید از همان خردسالی دریافت که بزرگترین علت بدبختی مسلمانان پراکندگی آنهاست که این پدیده از هدایای شوم استعمارگران و در راستای تحقق تز "تفرقه بینداز و حکومت کن" آنان است و تنها راه رهایی را در اعتصام به حبل الله می‌دانست. لذا در تجمع و تشکل و سازمان دهی دانش‌آموزان و حتی دبیران نقش به سزایی داشت و توانست خواست خود را از طریق تجمع آنها در اعیاد، سوگواری‌های مذهبی، بازدید از بیمارستان‌ها و یتیم خانه‌ها، عملی نماید و از این رهگذر به نابسامانی‌ها و دردهای اجتماع آشنایی هر چه بیشتری حاصل نمود.

 

  در پرتو این آگاهی ها به افشای برنامه های استعماری رژیم دست نشانده پهلوی از یک سو و اشاعه هرچه بیشتر دین مبین اسلام در بین دانش آموزان از سوی دیگر پرداخت. دکتر صلواتیاز مجید چنین یاد کرده است: " ... ما سعی داشتیم افراد مؤمن و با تقوایی تربیت کنیم و بهترین روش ما این بود که از سنین کودکی این کار را آغاز کنیم از جمله با مرحوم شهید مجید شریف واقفی که در دبیرستان تحصیل می کرد آشنا شدیم و از او دعوت کردیم که در مجامع و مجالس ما شرکت کند و یک جلسه پنهانی از بچه‌ها و افراد و دانش آموزان با استعداد و فعال آن دبیرستان تشکیل دادیم. ما تعلیمات اسلامی خود را با برنامه‌های ایدئولوژی خودمان در آن جلسه آغاز کردیم و تمام افراد آن جلسه از جمله مرحوم شریف واقفی از کسانی بودند که برداشت خیلی خیلی خوبی از این تعلیمات داشته و سازندگی ما روی آنها فوق العاده مؤثر بود. به طوری که در زمانی کمتر از یک سال ما حتّی مجید را به جلسات کارگرها یا به جلسات بازاری‌ها برای سخنرانی و بحث می‌فرستادیم و با آنکه آن وقت جثه کوچکی داشت تحسین همگان را برانگیخته بود. استعداد فوق العاده‌اش، برداشت عالی، زیرکی‌اش و از همه مهم تر تقوی و خلوصی که در این جوان بود همه را به شگفتی واداشته بود."

 

  ورود به دانشگاه صنعتی تهران:(که بعدها دانشگاه صنعتی شریف نام گرفت)

 

  مجید پس از پایان دوره دبیرستان، در سال ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل در کنکور ورودی دانشکده فنی دانشگاه تهران، دانشگاه صنعتی تهران که تازه کار خود را آغاز کرده بود و دانشکده نفت آبادان شرکت کرد که در هر سه رتبه های اول یا دوم را کسب کرد. گرچه تمایلی به تحصیل در دانشکده نفت داشت و در کنکور کتبی رتبه دوم را به دست آورده بود ولی در امتحان شفاهی او را مردود اعلام کردند. در مذاکره حضوری که به اتفاق مجید با رئیس وقت کارگزینی شرکت نفت داشتیم مجید بر مردود شدنش شدیداً اعتراض کرد و علت آن را جویا شد پاسخ داد دانشجویان دانشکده نفت کسانی هستند که از مقام های بالای کشور و حتی مدیران شرکت نفت درباره آنها سفارش شده است و ما مجری دستور می باشیم و چون در امتحان کتبی نمی توانیم تغییر بدهیم به ناچار در امتحان شفاهی خواست خود را اعمال می کنیم. درباره مجید شریف واقفی هم به ناچار همین رویه را اجرا کرده ایم. مجید با برافروختگی در حالی که اتاق مورد بحث را ترک می کردیم به رییس کارگزینی گفت دانشکده نفت هم ارزانی شما و نورچشمی ها باشد. گفتند تبعیض، ولی تا این حد؟ پس از این رویداد مجید تصمیم گرفت در دانشکده صنعتی تهران در رشته برق ادامه تحصیل دهد.

  "پیش از انقلاب این دانشگاه به نام دانشگاه صنعتی آریامهر نامیده می‌شد ولی پس از انقلاب آنرا به نام شهید مجید نامگذاری کردند و دانشگاه صنعتی شریف واقفی نامیده شد که به اختصار دانشگاه صنعتی شریف گفته می‌شود".

 

  اقدامات ِ دانشگاهی:

  مجید در دانشگاه با محیط گسترده تری روبرو شد و فعالیتهای پیشین خود یعنی فعالیتهای مذهبی و اجتماعی خود را با تشکیل انجمن اسلامی، برپایی مجالس سخنرانی و دعوت از سخنرانان، تأسیس کتابخانه دانشگاه، که چند مرتبه مورد هجوم قرار گرفت، ترتیب گردش های علمی به کمک هم فکران خود، آغاز کرد و با توجه به نبوغ ذاتی خود، زمانی چند از ورود او به دانشگاه سپری نشده بود که خود از سخنرانان چیره دست گردید و در جلسات متشکله به ایراد سخنرانی های مهیج می پرداخت، به گونه ای که در مجمع دانشگاهیان چون شاخصی نمودار گردید و همگان احترام ویژه ای برای او قایل بودند و از این رهگذر نیز توانست دوستان صمیمی بسیاری برای خود فراهم آورد و بدین ترتیب مجید و همکارانش یک دانشگاه را زیر نفوذ معنوی خود قرار دادند .

 

  سخنرانی‌ در دانشگاه:

  متن سخنرانی های به جای مانده از مجید خود گویای پر محتوایی، شیوایی، گیرایی و رسا بودن گفتار او است، مجید سخنرانی های خود را بیشتر با قطعه شعری مناسب آغاز می نمود. این امر در جذب مستمعین او بسیار موثر واقع می شد. در ضمن در هر یک از سخنرانی ها سعی بر آن داشت که گوشه ای از معایب و مفاسد اجتماع را برملا سازد و حضار را در زمینه را در زمینه چاره اندیشی و رفع آنها به تفکر وادار سازد.

 

  وضعیت تحصیلی:

  وضع تحصیلی مجید در دانشگاه نیز در سطح ممتازی قرار داشت. اظهار نظر مسئولین دانشگاه در ذیل نمرات دانشگاهی او "وضع تحصیلی ایشان بسیار خوب است و آتیه درخشانی برای ایشان پیش بینی می‌شود" خود گویای صِحّت این مدعاست. ضمناً در اواخر دوران تحصیل در دانشگاه، سازمان شناسایی برجستگان و خدمتگزاران جامعه ایرانی نیز از او دعوت به همکاری نمود.

  

  عضویت در سازمان مجاهدین:

  با توجه به شناخت صحیحی که مجید در اثر کسب تجربیات تلخ دوران تحصیل از رویدادهای زمان پیدا کرده بود، این باور برایش حاصل گردید که تحصیل تنها کافی نیست زیرا شیوع فساد در جامعه به حدی رسیده بود که تمام مواهب انسانی را به کام خود فرو می کشید و فرد را به صورت مهره ای در خدمت ظلم و بی عدالتی در می آورد. لذا ضرورت مبارزه را در تمام ابعاد احساس می نمود به گونه ای که حق مبارزه مسلحانه بارژیم فاسد را نیز لازم می شمرد. این اعتقاد موجب آن گردید که در اواخر سال ۱۳۴۷ شمسی در سخت ترین شرایط عضوگیری به عضویت سازمان مجاهدین خلق آن زمان درآمد .

  در تیرماه سال ۱۳۴۹ مجید تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته مهندسی برق به پایان رسانید و دوران خدمت نظام وظیفه عمومی را شروع و پس از طی دوره آموزشی، خدمت ضمن کار را در سال ۱۳۵۰ در اداره برق منطقه فارابی تهران آغاز کرد.

 

  از آغاز کارش در اداره مذکور مدتی سپری نشده بود که با کشف یکی از خانه های تیمی سازمان، بسیاری از اعضای آن شناسایی و دستگیر شدند در کشف این خانه با توجه به مدارک یافت شده نام مجید نیز شناسایی شد و ساواک در صدد دستگیری او برآمد.

 

  مأمورین ساواک در اداره برق خیابان امیریه به سراغ مجید رفتند. اتفاقاً آن روز رئیس اداره در محل کارش نبود و مجید در جای او قرار داشت. مأمورین ساواک به اتاق رئیس وارد شدند و از او سراغ مجید را گرفتند. او که به هویت آنان پی برده بود با نهایت خونسردی و هوشیاری به مأمورین گفت تشریف داشته باشید تا به او بگویم خدمت شما بیاید. از اتاق خارج شد و از اداره بیرون رفت و به سرعت از مهلکه گریخت. مجید دریافت که با شناسایی او احتمالاً نام افراد دیگری از اعضای سازمان هم به دست ساواک افتاده. لذا سریع خود را به دانشگاه رسانید و تعدادی از افراد را در جریان کار قرار داد و مانع دستگیری آنان گردید. تعدادی از این افراد کسانی بودند که بعدها او را به شهادت رسانیدند.

AWT IMAGE

 

  فعالیت‌های سیاسی:

  پس از عضویت مجید در سازمان مذکور، فعالیت سیاسی او آغاز گردید ولی از کم و کیف آن تا سال ۱۳۵۰ آگاهی چندانی در دست نیست. در این سال که سازمان حدود ۹۰ درصد اعضای برجسته خود را از دست داد، مجید به عنوان یک عضو فعال و کارآمد در سمت معاون کاظم ذوالانوار فعالیت شدید خود را آغاز کرد و به کمک بعضی افراد سازمان به بازسازی آن پرداخت. بعد از دستگیری ذوالانوار در ۱۲ مهرماه ۱۳۵۰ مجید وارد کادر مرکزیت سازمان شد و پس از شاخه ای شدن سازماندهی، در تابستان سال ۵۲ در رأس یکی از شاخه ها همراه رضا رضایی به کار پرداخت .

  مجید علاوه بر عضو مرکزیت مسئولیت های دیگری را نیز عهده دار بود از جمله:

 

  ۱. مسئول امنیتی سازمان:

  حفظ و حراست و سازماندهی اعضا، کشف تاکتیک ها، شیوه ها و اقداماتی که پلیس انجام می داد، شناسایی و اعلام کلیه منازل و مکان هایی که پلیس برای دستگیری برادران و خواهران و یا سایر انقلابیون تحت کنترل و مراقبت داشت، کشف محل های تله گزاری شده توسط ساواک و نیز کسب اطلاعاتی از مراکز تجمع و تردد دشمن، جمع آوری اطلاعاتی از شخصیت های مؤثر رژیم، از جمله وظایف مجید بود. به همین منظور تحت مسئولیت و هدایت وی و کمک سایر برادران هر ماه نشریه ای داخلی به نام "نشریه امنیتی" منتشر می شد که محتوای آن مطالب ذکر شده درباره او و همچنین بررسی و جمع بندی عملیات نظامی بود. نشریه فوق تا زمانی که اداره آن به عهده مجید بود یعنی تا آذر سال ۱۳۵۳، یکی از منظم ترین نشریات درون سازمانی بود که علی رغم تمام ضربات وارده هر ماه منتشر می شد. شعار نشریه فوق که همیشه در بالای صفحه اول آن نوشته می شد، این کلام امام علی (ع) بود: اِنَّ اخا العرب الارق و مَن نامَ لَم یُنِم عنه/ برادر جنگجو و انقلابی هشیار است و اگر تو به خواب بروی دشمن از تو غافل نبوده و به خواب نمی رود.

 

  ۲. مسئول گروه الکترونیکی:

  مسئولیت دیگر مجید، در گروه الکترونیکی سازمان بود که تحت عنوان هدایت و راهنمایی های او به دست آوردهای گرانقدری نایل آمده بود.

  گروه الکترونیک توانسته بود بسیاری از فرکانس ها و امواج دستگاه های مخابراتی نیروهای امنیتی را کشف و کنترل کند. از کمیته ساواک و گروه های ضربت تا شهربانی وژاندارمری و مناطق و مراکز چندگانه ساواک در شهر تهران و ... همه را کنترل می کرد. گروه همچنین توانسته بود ضمن کشف فرکانس و به دنبال آن ساختن دستگاه های متناسب، جان بسیاری از برادران و نیز رزمندگان سایر گروه ها را از چنگال مزدوران ساواک نجات دهد. ساختن دیگر دستگاه های الکترونیک برای انجام بعضی عملیات استراتژیک و پیچیده که تعدادی از آن ها در بعضی عملیات نیز به کار گرفته شد از دست آوردهای این گروه از سازمان بود و چه خدمت های گران بهایی که از این رهگذر به کل جنبش های انقلابی ایران شد.

 

  ۳. مسئول رابط:

  مسئول رابطه با برادران اعزامی به خارج از کشور و ارسال پیام، خبر و تحلیل برای آنها از جمله دیگر وظایف مجید بود. اخبار و نوشته هایی که بسیاری از آنها در نشریات خارج از کشور طبع و نشر، یا در رادیوهایی که آن زمان فعالیت تبلیغاتی داشتند پخش می شد.

 

  ویژگی اخلاق:

 

  از خصوصیات اخلاقی مجید یکی ساده زیستن و دیگری دقیق بودن در هزینه کردن پول ها و دیگر امکانات بود زیرا می گفت این ها امانت مردم است که به دست ما سپرده اند و بی دقتی در خارج این وجوه، خیانت در امانت است.

 

  تهدید به مرگ:

  در یکی از جلسات مباحثه بین شهرام، آرام و شریف واقفی چون نتیجه می گیرند که مجید مجری دستورات آنها نمی شود او را تهدید به مرگ می کنند. مجید در پاسخ این تهدید می گوید "من از آمریکا با آن همه تجهیزاتش نمی ترسم می خواهید از شما با چند اسلحه قراضه تان بترسم؟ من مرگ را به ننگ مارکسیست شدن ترجیح می دهم." در همین نشست مجید خلع سلاح می شود و از مرکزیت تصفیه شده اعلام می گردد و به او اتمام حجت می شود که اگر در گوشه و کنار شروع به صحبت کنی خائن شناخته خواهی شد. امّا مجید نه سازش را پذیرفت و نه به خارج رفت تا با خیال آسوده به زندگی راحت و بی دغدغه بپردازد.

 

  او به خاطر جاه و مقام پای در میدان مبارزه نگذاشته بود تا با به دست آوردن آن، رسالت مکتبی و ایدئولوژی اسلامی خود را فراموش کند. بعد از این موضع گیری و خلع سلاح شدن به طور مخفی او به جمع آوری کادر پرداخت. نتایج پنج ماه فعالیت مجید در این زمینه یعنی از آذر ۵۳ تا اردیبهشت ۵۴، کوششی خستگی ناپذیر برای پیدا کردن، جذب و سازمان دهی عناصر پراکنده و منفرد بود. در این امر مرتضی صَمَدیه لبّاف نیز به یاری او شتافت.

 

  او در این مدت توانست بسیاری از افراد سازمان را گردآوری و سازمان دهی کند. کوششهای او تا ۱۶ اردیبهشت ۵۴ ادامه یافت. در آن موقع او توانسته بود کیفیت های لازم برای اعلام موجودیت و جدایی از جریان اپورتونیستی (فرصت طلبان مارکسیست) را به دست آورد.

 

  شهادت در خیابان ادیب الممالک:

  اردیبهشت ۱۳۵۴ بود. ساعت حدود چهار بعدازظهر را نشان می‌داد. مجید که از طریق لیلا همسرش از قرار مذاکره‌ای با فرستاده سازمان مطلع شده بود، به سه‌راه بوذرجمهری‌نو رسید.

  به محل قرار که رسید از توطئه بی‌خبر بود. هرچند خود سلاح سازمانی‌اش را برای تداوم مبارزه با رژیم پنهان کرده و از تحویل آن به سازمان سرباز زده بود، اما تصور نمی‌کرد بر سر قرار با یاران دیروزش باید به فکر تیراندازی و دفاع از خود باشد. او جز بر عوامل بیگانه و کارگزاران رژیم شاه اسلحه نکشیده بود و از برادرکشی در میان نیروهای خلقی تصوری نداشت.

 

  طبق برنامه لیلا زمردیان البته آنچنان که بعد‌ها گفته شد بی‌آنکه از جریان ترور مطلع باشد، شریف را تا محل ملاقات همراهی کرد و سپس جدا شد. به شریف گفته شده بود این جلسه برای اتمام حجت است و حتی امیدواری‌هایی به او داده شده بود که قرار است سازمان با فعالیت جداگانه آن‌ها موافقت کند.

  دقایقی بعد وحید افراخته نزد مجید شریف آمد و همراه او وارد یکی از کوچه‌های خیابان ادیب‌الممالک شد. جایی که از ساعتی قبل سیدخاموشی و سیاه‌کلاه در آن مستقر شده بودند و منیژه اشرف‌زاده کرمانی هم در کمین بود تا ورود این دو را به نیروهای دیگر اعلام کند.

 

  هنوز لحظاتی از ورود افراخته و شریف واقفی به کوچه نگذشته بود که صدای دو گلوله پی‌ در پی سکوت منطقه را شکست. گلوله اول را حسین سیاه‌کلاه از روبرو به صورت شریف واقفی شلیک کرد و گلوله دوم از اسلحه وحید افراخته که پشت سر او ایستاده بود، شلیک شد.

 

  محسن سیدخاموشی درباره وقایع پس از ترور می‌گوید: «من لنگ را برداشته و داخل کوچه شدم که دیدم مجید شریف واقفی، به صورت، روی زمین افتاده است. لنگ را روی صورت او گذاشتم و برگشتم؛ ماشین را روشن کرده دستمالی تر کردم. وقتی عباس و حیدر جسد را داخل ماشین گذاشتند، من خون‌های روی سپر را پاک کردم و با هم سوار شدیم و رفتیم...»

 

AWT IMAGE

  تیم ترور از آنجا به میدان خراسان رفتند. وحید افراخته از ماشین پیاده شد و سیاه‌کلاه و سیدخاموشی وارد جاده مسگرآباد شدند. در ۱۸ کیلومتری جاده مسگرآباد، جسد را پیاده کردند، جیب‌های او را خالی کردند و محلول کلرات، بنزین و شکر روی صورت و بدن او ریختند. پس از آتش زدن جسد که به سوختگی دست‌های سیاه‌کلاه منجر شد، پیکر شریف واقفی را مثله کرده و در چند گودال‌‌ همان منطقه دفن کردند.

 

 

 

دفعات مشاهده: 6202 بار   |   دفعات چاپ: 435 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 79 بار   |   0 نظر
::
:: سایر مطالب این بخش: ::
:: شهیدغلامرضا برجونیان - ۱۳۹۱/۸/۳۰ -
:: شهید مجید شریف - ۱۳۹۱/۸/۲۰ -
برای مشاهده کل مطالب بخش همکلاسی شهید اینجا را کلیک کنید.