[صفحه اصلی ]    
بخش‌های اصلی
معرفی روابط عمومی دانشگاه::
آرشیو اخبار وب دا::
اطلاعیه::
اطلاع رسانی::
فرهنگ سلامت::
سلامت و رسانه::
هفته سلامت::
پرسش شما-_ پاسخ ما::
کرونا ویروس::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
پیوند های مرتبط

پایگاه خبری- اطلاع رسانی وب دا 

وزارت بهداشت،درمان و آموزش پزشکی

خبرگزاری های جمهوری اسلامی ایران

روزنامه ها و نشریات محلی

,سایت و وبلاگ های روابط عمومی

بانک صادرات

انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی در زنجان

انجمن خیریه حمایت از بیمارانمبتلابه سرطان استان زنجان

جمعیت حمایت از بیماران ام اس استان زنجان

انجمن خیریه حمایت از سلامت روان استان زنجان

موسسه خیریه امدادگران عاشورا زنجان

کتابخانه مجازی پزشکی

..
اخبار وزارت بهداشت
..
:: داستان بیسکویت ::

 

AWT IMAGE  داستان بیسکویت

  زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

  هنوز چند ساعت تا پرووازش مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند ، یک بسته بیسکویت هم خرید

  روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد

  کنارش یک بسته بیسکویت بود کنار آن مردی نشسته بود و روزنامه می خواند

  وقتی که نخستین بیسکویتش را به دهانش گذاشت متوجه شد مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد،بسیار عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

  پیش خود فکر کرد " بهتر است نارارحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد" اما این ماجرا تکرار شد.

  هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را خیلی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد .

  وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟

  مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد

  این دیگه خیلی پر رویی می خواست!

  او به شدت عصبانی شده بود دراین هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیما است.

  آن زن کتاب اش را بست چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آن جا دور شد و به سمت خروجی اعلام شده رفت.

  وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را در آن بگذارد که ناگهان با کمال تعجب متوحه شد که جعبه بیسکویتش آنجا است باز نشده و دست نخورده .،بسیار شرمنده شد

  از خودش بدش آمد...

  یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود .

  آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد.

 

 

دفعات مشاهده: 1845 بار   |   دفعات چاپ: 281 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 72 بار   |   0 نظر

CAPTCHA
   
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ ارسال به دوستان ارسال به دوستان